اتاق 24 مجموعه ای از اخبار سیاسی، اقتصادی و اتاق بازرگانی ایران

کد: 5269
بروزرسانی: چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶ ۱۲:۱۹
مسخ

گرگوار سامسا يك روز از خواب بيدار شد و ديد كه در رختخوابش به يك حشره ي مهيب تبديل شده است

خلاصه داستان این است که گره گوار٬ پسر یک خانواده فقیر که نان آور خانواده اش است (پدر٬ مادر و خواهر) یکروز صبح که از خواب بیدار میشود به حشره بزرگی (رطیل مانند) تبدیل شده. ولی مشاعرش را از دست نداده٬  همه حرفها را می شنود و شاهد رویدادهاست. حتی گاهی حرف هم میزند. خانواده اش از اتفاق پیش آمده دلگیر و برآشفته اند ولی او را در اطاقش آزاد می گذارند و در آغاز حتی با او همدردی کرده و به او رسیدگی می کنند. ولی کم کم بی اعتنا شده دنبال کار و زندگی خود را میگیرند. در این میان او هم به غذا و زندگی بی میل تر می شود و سرانجام در شبی که صبر خانواده به سر میرسد او هم میمیرد.

آنچه ضمن خواندن داستان ممکن است خواننده آرزو کند اینست که اتفاقی بیفتد و او دو باره انسان  شود ولی نه تنها این اتفاق نمی افتد بلکه روز به روز همه به نوعی با این حادثه شوم کنار می آیند و خود را تطبیق می دهند. مثلا اعضای خانواده ضرورتا دنبال کار میروند و ته مانده غذایشان را هم به او میدهد و تا روز آخر وجودش را تحمل می کنند. 

در داستان مسخ اثر فرانتس کافکا، ماجرای تبدیل شدن گرگور از یک انسان به موجود زننده ای همچون سوسک، شاید کمی اغراق آمیز و حتی مضحک به نظر بیاید. با این حال وقتی داستان را ادامه می دهیم و اقدامات شخصیت ها و احساسات آن ها بیش از قبل مشخص می شود، متوجه می شویم که هدف کافکا از این کار؛ ترسیم و بررسی بینوایی انسان است، آن هم زمانی که تغییرات محیط و شرایط یک فرد می تواند مفاهیمی همچون انصاف و محبت را دچار تغییر کند. 

 کافکا با فضای ابسوردی که خلق می کند، نشان می دهد که در اصل این خانواده گرگور هستند که از نظر اخلاقی و روانشناسی دارای کم ترین ارزش های انسانی هستند. گرگور از نظر فیزیکی دچار تغییر شده است، اما کافکا به شکل آشکاری نشان می دهد که هویت اساسی و درونی او به هیچ شکل تغییر نکرده است. او هنوز هم احساسات و احتیاجات انسانی دارد، هنوز دوست دارد با خانواده خود و دیگر اعضای جامعه ارتباط برقرار کند و هنوز هم می خواهد مسئولیت های خود را انجام دهد. پدر، مادر و خواهر گرگور از نظر ظاهری دچار تغییری نمی شوند، اما مسخی که در آن ها صورت گرفته است عمیق تر است. چرا که آن ها نشان می دهند باورها، ارزش های یک فرد و نگرش های دیگران نسبت او، به چه راحتی ممکن است در اثر یک ایراد روانشناختی دچار تغییر شود. 

از همان ابتدای داستان مسخ، گرگور در قالب یک شخصیت کامل و پیچیده معرفی می شود. همچون خیلی از آدم ها، او از شغلش متنفر است، اما می داند برای حمایت از خانواده اش به این شغل نیاز دارد. او ادعا می کند که علاقه زیادی به شغل طاقت فرسای خود و فروشنده دوره گرد بودن دارد. او شغل خود را ادامه می دهد، نه تنها به دلیل حمایت از خانواده و پرداخت قرض های پدر و مادر، بلکه به دلیل این که او امیدوار است با کمک این شغل بتواند گرت خواهر خود را به یک هنرستان بفرستد، به این ترتیب خواهرش می تواند به شکل حرفه ای نوازندگی ویولن را یاد بگیرد. در همین نقطه ابتدایی داستان، به جای این که به عمق شخصیت گرگور پی ببریم، با تحلیلی از شخصیت او آشنا می شویم. از طریق این صحبت ها  به متفکر بودن و مهربانی گرگور پی می بریم. 

با این حال در ظرف یک مدت کوتاه مشخص می شود که خانواده گرگور آن ملاحظه و مهربانی او را ندارند. در اصل، بعد از وقوع مسخ، آن ها به طور کامل انصاف و محبت خود نسبت به او را از دست می دهند. گرگور یک روز صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به یک سوسک تبدیل شده است. همچون هر انسان دیگری، او در ابتدا دچار شوک و حیرت می شود. با این حال بعد از مدتی او این شرایط تازه را قبول می کند، در اصل مجبور است که این شرایط تغییرناپذیر را قبول کند. برای تغییر اوضاع هیچ کاری از دست او برنمی آید. تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که نگرش ها و خلق و خوی خود را با این تغییرات سازگار کند. ولی به نظر می رسد اعضای خانواده او توانایی چنین سازش پذیری را ندارند. 

از نظر نمادین، تبدیل شدن گرگور به یک سوسک نشان دهنده دیدگاه او نسبت به شخصیت شکست خورده اش است. او نمی تواند راهی برای ترک شغل خود پیدا کند و به دفاع از نیازها و هویت خود بپردازد، وفاداری و تعهد پذیری او نسبت به خانواده مانع انجام چنین کارهایی می شود. قضاوت خانواده گرگور نسبت به او حتی از این هم شدیدتر و تحریف آمیزتر است. آن ها در ابتدا سعی می کنند او را بپذیرند، مشخصه های ظاهری عجیب گرگور بر روی نگرش اعضای خانواده نسبت به او تاثیر می گذارد. آن ها به شکل غیرمعقولانه ای عمل می کنند، نسبت به این شرایط هیچ انصاف یا شفقتی از خود نشان نمی دهند. آن ها به نقطه ای می رسند که دیگر نمی توانند با گرگور تازه ارتباط برقرار کنند، در حالی که تنها ظاهر او عوض شده است. به شکل نفرت انگیز و غیر محبت آمیزی به او نگاه می کنند. گرگور تنها عضو خانواده است که تنها به صورت ظاهری از حالت انسانی خارج شده است. در حالی که مادر، پدر و گرت به شکل درونی از حالت انسانی خارج شده اند، مورد دوم شدیدتر و عمیق تر است. 

گرگور در وضعیت تازه خود، نسبت به استهزاءهای خانواده اش آسیب پذیری بیش تری دارد. پدر و مادر و خواهر او، یعنی افراد درجه اولی که باید وضعیت او را بدون هیچ قید و شرطی قبول کرده و از او محافظت کنند، بیش از همه او را مورد آزار قرار می دهند. پدرش با روزنامه و عصا او را به شدت مجروح می کند. گرگور بینوا اما همچنان مصمم باقی می ماند. او اگرچه آسیب می بیند اما چندین بار تلاش می کند به خانواده خود نزدیک شود. اما زیبایی و ویژگی های انسانی افراد او را عقب می راند. تلخ ترین صحنه داستان و جایی که در آن بسیاری از مشخصه های فردی شخصیت گرگور مشخص می شود، جایی که در آن  بی انصافی و بی رحمی خانواده به نهایت خود می رسد، زمانی است که گرگور از اتاق خود به بیرون می خزد تا ویولن زدن خواهرش را گوش کند. با شنیدن موسیقی گرت است که گرگور یکی از مشهورترین نقل قول های فرانتس کافکا را بر زبان می آورد: «گویی که راه تازه ای پیش رویش باز شده بود و او را به سوی خوراک ناشناسی که به شدت آرزویش را داشت، هدایت می کرد.» او به اشتباه تصور می کند با تحسین موسیقی گرت می تواند به او نزدیک شود. اما صحنه کاملا برای طرد شدن او از سوی خانواده مهیا شده است. او در نهایت محکوم به مرگ می شود. 

مسخ کافکا یک داستان نمادین اغراق آمیز است که با مضمون های زیادی سروکار دارد. مهم ترین آن ها، نابودی انصاف و شفقت، حتی از سوی افرادی است که چنین انتظاری از آن ها نمی رود. دگرگونی که نصیب گرگور می شود به راستی وحشتناک است. ناتوانی اعضای خانواده در تطبیق با تغییرات صورت گرفته نشان دهنده فروپاشی کامل بنیان این خانواده است. این داستان به شکل هشدار دهنده ای به صحبت درباره ظرافت و شکنندگی مفاهیمی همچون انصاف و شفقت می پردازد. 

از سوی دیگر می توان گفت، مسخ حكايت انساني است كه در اين جهان و زير بار فشار و خستگي و عصبيتي ناهنجار سرخم كرده ، نمي داند به كجا خود را بياويزد و روزي ، همان طور كه هر روز از خواب برخاسته ومي خواهد به زندگي يكنواخت خويش ادامه دهد ، مي بيند كه امروز با هر روز متفاوت است و نمي تواند ، ديگر نمي تواند خود را با اين جهان تطبيق دهد ، به موجودي ديگر تبديل شده است . در اين كتاب تمامي عناصر اصلي داستان هاي كافكا وجود دارد ، با حجمي كم ، شاهكاري درخور است كه مانند آن نوشته نمي شود . سبك روان كافكا ، با نقد بوروكراسي و روابط انسان با جهان معاصر ديده مي شود . دغدغه ي اصلي كافكا يكنواختي ست ، ركود و بي ثمري ، پوچي از نوع كافكا ، او مي خواهد حماقت هاي اين جهان را روايت كند ، روايتي تلخ اما بي پايان ، شايد زيباتر بود كه پاياني تلخ داشته باشد اما ندارد ، ترس كافكا ، ترسي كه نمي خواهد پايان را به تصوير بكشد ، نمي داند يا نمي خواهد يا نمي تواند . مسخ بيش از هر كتاب ديگر كافكا به زندگي شخصي كافكا نزديك است ، به خصوص در به تصوير كشيدن روابط سامسا با خوانواده اش . تلخ ترين صحنه ي كتاب پايان آن است ، جايي كه گوگوار ناپديد مي شود و پس از چندي فراموش مي شود ، خانواده به روال عادي خويش برمي گردد ، خواهرش نامزدي پيدا مي كند ، جهان مانند ساعتي باز هم كار مي كند و گرگوار فراموش مي شود ، گويا هيچ وقت نبوده ، گويا او نبوده كه براي چندي در كار اين جهان وقفه ايجاد كرده ؛ او تبخير شده است .

انتهای پیام

http://www.naqderooz.com

http://www.daneshju



+ 0
مخالفم - 0

 

بازدید: 2936
تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

ارسال نظر



کد امنیتی کد جدید

© تمامی حقوق این سایت برای وب سایت اتاق 24 محفوظ است.

طراحی سایت خبرگزاری