هدر بالا
امروز: یکشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۵ | ۲۷ محرّم ۱۴۴۸ قمری | ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
  1. مقالات اقتصادی و صنعتی
پنج شنبه, ۱۱ تیر ۱۴۰۵ ۱۳:۳۹
زمان مطالعه: 22 دقیقه
نظریه ضدیت با رشد اقتصادی (Degrowth) بر سه پایه اصلی استوار است: محدودیت‌های فیزیکی و زیست‌محیطی سیاره، نقد بنیادین بر شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP) به‌عنوان معیار پیشرفت، و مطالبه عدالت اجتماعی و توزیعی

مقدمه

در نیمه دوم قرن بیستم، با شتاب گرفتن صنعتی‌سازی و مصرف‌گرایی در کشورهای غربی، این باور رایج شکل گرفت که رشد اقتصادی مداوم - که معمولاً با شاخص تولید ناخالص داخلی (Gross Domestic Product یا GDP) سنجیده می‌شود - معیار اصلی پیشرفت و رفاه جوامع است.

اما از دهه ۱۹۷۰ میلادی به بعد، صداهای انتقادی جدی نسبت به این باور ظهور کردند.

یکی از نقاط عطف مهم، انتشار گزارش «حدود رشد» (The Limits to Growth) در سال ۱۹۷۲ میلادی توسط تیمی از پژوهشگران مؤسسه فناوری ماساچوست به سرپرستی دونلا میدوز (Donella Meadows) و دنیس میدوز (Dennis Meadows) بود که برای «باشگاه رم» (Club of Rome) تهیه شد.

این گزارش با استفاده از مدل‌سازی کامپیوتری نشان داد که ادامه رشد جمعیت، تولید صنعتی، مصرف منابع و آلودگی با نرخ‌های آن زمان، می‌تواند در قرن بیست‌ویکم به فروپاشی سیستمی منجر شود.

هم‌زمان، اقتصاددان رومانیایی-آمریکایی نیکلاس جورجسکو-روگن (Nicholas Georgescu-Roegen) در کتاب تأثیرگذار خود «قانون آنتروپی و فرآیند اقتصادی» (The Entropy Law and the Economic Process، ۱۹۷۱) استدلال کرد که فرآیندهای اقتصادی، همچون هر فرآیند فیزیکی دیگر، تابع قانون دوم ترمودینامیک هستند و بنابراین رشد نامحدود در جهانی با منابع محدود از نظر فیزیکی ناممکن است. این نگاه، پایه‌گذار حوزه‌ای به نام «اقتصاد بوم‌شناختی» (Ecological Economics) شد.

از دل این تفکرات، در دهه‌های بعد جنبش فکری و اجتماعی «ضدیت با رشد» یا رشدگریزی شکل گرفت که رشد اقتصادی را نه راه‌حل، بلکه بخشی از مسئله بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی می‌داند.

این نظریه استدلال می‌کند که تمرکز صرف بر افزایش تولید ناخالص داخلی، هزینه‌های پنهان زیست‌محیطی (نظیر تغییرات اقلیمی و تخریب تنوع زیستی) و اجتماعی (نظیر افزایش نابرابری) را نادیده می‌گیرد و کیفیت واقعی زندگی انسان‌ها را بهبود نمی‌بخشد.

مبانی نظری و فلسفی نظریه ضدیت با رشد اقتصادی

نظریه ضدیت با رشد اقتصادی (Degrowth) بر سه پایه اصلی استوار است: محدودیت‌های فیزیکی و زیست‌محیطی سیاره، نقد بنیادین بر شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP) به‌عنوان معیار پیشرفت، و مطالبه عدالت اجتماعی و توزیعی. در ادامه هر یک از این محورها بررسی می‌شود.

محدودیت‌های زیست‌محیطی و بنیان ترمودینامیکی

هسته فلسفی ضدیت با رشد اقتصادی از این پیش‌فرض آغاز می‌شود که اقتصاد یک زیرمجموعه از سیستم بزرگ‌تر زیست‌بوم زمین است، نه سیستمی مستقل که بتواند بی‌نهایت گسترش یابد.

نیکلاس جورجسکو-روگن در کتاب «قانون آنتروپی و فرآیند اقتصادی» (The Entropy Law and the Economic Process) استدلال کرد که هر فعالیت اقتصادی، ماده و انرژی را از حالت قابل‌استفاده به حالت غیرقابل‌استفاده تبدیل می‌کند، دقیقاً همان‌طور که قانون دوم ترمودینامیک پیش‌بینی می‌کند. از این منظر، رشد اقتصادی نامحدود در جهانی با منابع محدود، نه صرفاً یک چالش سیاستی بلکه یک ناممکنی فیزیکی است.

این دیدگاه بعدها در حوزه‌ای به نام «اقتصاد بوم‌شناختی» بسط یافت که برخلاف اقتصاد نئوکلاسیک، اقتصاد را درون محدودیت‌های اکولوژیک می‌بیند، نه جدا از آن.

مفهوم «مرزهای سیاره‌ای» که توسط یوهان راکستروم (Johan Rockström) و همکارانش در سال ۲۰۰۹ میلادی مطرح شد نیز از منابع نظری مهم این جریان است؛ این مفهوم 9 مرز حیاتی زیست‌محیطی از جمله تغییرات اقلیمی و تخریب تنوع زیستی  را مشخص می‌کند که عبور از آن‌ها می‌تواند ثبات سیستم زمین را به خطر بیندازد.

نقد شاخص تولید ناخالص داخلی (GDP)

یکی از ارکان فلسفی ضدیت با رشد اقتصادی نقد بنیادین بر استفاده از تولید ناخالص داخلی یا GDP به‌عنوان تنها یا اصلی‌ترین معیار پیشرفت و رفاه است.

این شاخص که در اصل برای اندازه‌گیری فعالیت اقتصادی در دوران رکود بزرگ طراحی شده بود، هیچ تمایزی میان فعالیت‌های مفید و مضر قائل نمی‌شود؛ برای نمونه، هزینه‌های درمان بیماری‌های ناشی از آلودگی هوا نیز به همان اندازه که تولید کالاهای مفید، GDP را افزایش می‌دهد.

اقتصاددان هرمان دیلی (Herman Daly)، از بنیان‌گذاران اقتصاد پایدار، این پدیده را «رشد ناکارآمد» نامید؛ وضعیتی که در آن هزینه‌های اجتماعی و زیست‌محیطیِ رشد بیشتر از منافع آن است، هرچند GDP همچنان افزایش می‌یابد.

اقتصاددان کیت راورث (Kate Raworth) نیز در نظریه «اقتصاد دونات» پیشنهاد کرد که به‌جای هدف‌گذاری بر رشد نامحدود، اقتصادها باید در فضایی میان «کف اجتماعی» یعنی حداقل‌های لازم برای زندگی شرافتمندانه — و «سقف زیست‌محیطی» عمل کنند.

عدالت اجتماعی و توزیعی

بُعد سوم مبانی فلسفی ضدیت با رشد اقتصادی به عدالت اجتماعی و نابرابری مربوط می‌شود. طرفداران این نظریه استدلال می‌کنند که رشد اقتصادی در دهه‌های اخیر عمدتاً به نفع اقشار مرفه توزیع شده و شکاف طبقاتی را عمیق‌تر کرده است، در حالی که هزینه‌های زیست‌محیطی آن به‌طور نامتناسب بر دوش کشورهای در حال توسعه و اقشار کم‌درآمد قرار گرفته است.

سرژ لاتوش (Serge Latouche)، فیلسوف و اقتصاددان فرانسوی و از چهره‌های محوری جنبش «رشدگریزی»، بر لزوم گسست از «ایدئولوژی توسعه‌گرایی» تأکید می‌کند و معتقد است جوامع باید به‌جای تعقیب رشد کمّی، به سمت «شکوفایی کیفی» و بازتعریف نیازهای واقعی انسانی حرکت کنند.

مفهوم «حد کفایت» در این چارچوب اهمیت محوری دارد؛ یعنی این پرسش که «چه میزان تولید و مصرف برای یک زندگی خوب کافی است؟»، به‌جای پرسش رایج «چگونه بیشتر تولید کنیم؟».

در مجموع، مبانی فلسفی رشدگریزی حول این ایده می‌چرخد که رشد اقتصادی نامحدود، هم از نظر فیزیکی (به دلیل محدودیت منابع و قوانین ترمودینامیک) و هم از نظر اخلاقی (به دلیل تشدید نابرابری و بحران‌های زیست‌محیطی) پایدار نیست.

این نظریه به‌جای تلاش برای «رشد سبز» یا جداسازی رشد از تخریب محیط‌زیست، خواستار بازاندیشی بنیادین در اهداف اقتصادی جوامع و اولویت‌دادن به رفاه انسانی و پایداری اکولوژیک به‌جای افزایش صرف تولید است.

طرفداران و نظریه‌پردازان اصلی نظریه ضدیت با رشد اقتصادی

نظریه ضدیت با رشد اقتصادی (Degrowth) محصول تلاش‌های فکری و عملی چندین نسل از اندیشمندان، اقتصاددانان و فعالان اجتماعی است که هر یک از زوایای مختلفی به نقد مدل رشد‌محور پرداخته‌اند. در ادامه، مهم‌ترین چهره‌های این جریان و مشارکت‌های نظری آن‌ها بررسی می‌شود.

نسل بنیان‌گذار: نیکلاس جورجسکو-روگن و دونلا مدوز

نیکلاس جورجسکو-روگن (Nicholas Georgescu-Roegen)، اقتصاددان رومانیایی-آمریکایی، به‌عنوان پدر معنوی اقتصاد بوم‌شناختی و بنیان‌گذار فکری جریان نظریه ضدیت با رشد اقتصادی (Degrowth) شناخته می‌شود.

او در کتاب تأثیرگذارش «قانون آنتروپی و فرآیند اقتصادی» که در سال ۱۹۷۱ میلادی منتشر شد، برای نخستین بار قانون دوم ترمودینامیک را به تحلیل اقتصادی وارد کرد و نشان داد که فرآیندهای اقتصادی به‌طور اجتناب‌ناپذیری منابع طبیعی را تخریب می‌کنند.

جورجسکو-روگن استدلال کرد که اقتصاد نئوکلاسیک با نادیده‌گرفتن محدودیت‌های فیزیکی، تصویری غیرواقعی از امکان رشد نامحدود ارائه می‌دهد. او معتقد بود که «توسعه پایدار» در چارچوب رشد مداوم، یک تناقض ذاتی است.

دونلا مدوز (Donella Meadows) و دنیس مدوز (Dennis Meadows)، به همراه تیمی از محققان موسسه فناوری ماساچوست، در سال ۱۹۷۲ میلادی گزارش تأثیرگذار «حدود رشد» را برای باشگاه رم تهیه کردند.

این گزارش با استفاده از مدل‌سازی سیستم‌های پویا نشان داد که رشد نمایی جمعیت، مصرف منابع و آلودگی محیط‌زیست می‌تواند در قرن بیست‌ویکم به فروپاشی سیستماتیک منجر شود.

دونلا مدوز در آثار بعدی خود، به‌ویژه در کتاب «تفکر در سیستم‌ها» (Thinking in Systems)، بر لزوم تغییر پارادایم از تمرکز بر رشد کمّی به رفاه کیفی تأکید کرد.

نسل دوم: هرمان دیلی و سرژ لاتوش

هرمان دیلی (Herman Daly)، اقتصاددان آمریکایی و دانش‌آموز جورجسکو-روگن، یکی از تأثیرگذارترین نظریه‌پردازان اقتصاد پایدار است.

او مفهوم «اقتصاد پایا» را مطرح کرد که در آن اقتصاد به حدی از کفایت می‌رسد و دیگر رشد کمّی را دنبال نمی‌کند، بلکه بر بهبود کیفی تمرکز می‌کند.

دیلی در کتاب‌های متعدد خود از جمله «فراتر از رشد» (Beyond Growth) و «اقتصاد پایا» (Steady-State Economics)، نقد عمیقی از GDP به‌عنوان معیار پیشرفت ارائه کرد و مفهوم «رشد ناکارآمد» را توسعه داد — وضعیتی که در آن هزینه‌های رشد از منافع آن فراتر می‌رود.

سرژ لاتوش (Serge Latouche)، فیلسوف و اقتصاددان فرانسوی، چهره محوری جنبش «رشدگریزی» در اروپا است.

او در کتاب «خداحافظی با رشد» (Farewell to Growth) که در سال ۲۰۰۹ میلادی منتشر شد، بر لزوم «رهایی از استعمار ذهنی» تأکید کرد و خواستار بازتعریف بنیادین مفاهیمی چون رفاه، نیاز و پیشرفت شد.

لاتوش معتقد است «ایدئولوژی توسعه‌گرایی» که از دوران استعمار به کشورهای جنوب جهان تحمیل شده، ریشه بسیاری از بحران‌های زیست‌محیطی و اجتماعی است.

او هشت اصل برای جامعه رشدگریز که شامل ارزیابی مجدد (Re-evaluate)، بازمفهوم‌سازی (Reconceptualize)، بازساختار (Restructure)، توزیع مجدد (Redistribute)، جایگزینی محلی (Relocalize)، کاهش (Reduce)، استفاده مجدد (Re-use) و بازیافت (Recycle) است — به اختصار «۸R»  پیشنهاد کرد.

نسل سوم: تیم جکسون، کیت راورث و جورجوس کالیس

تیم جکسون (Tim Jackson)، اقتصاددان بریتانیایی، در کتاب «رونق بدون رشد» (Prosperity Without Growth) که در سال ۲۰۰۹ میلادی منتشر شد، استدلالی قوی علیه امکان «جداسازی» رشد اقتصادی از تخریب محیط‌زیست ارائه داد.

او نشان داد که حتی با بهبود بازدهی انرژی و فناوری‌های سبزتر، رشد نمایی اقتصادی همچنان با محدودیت‌های سیاره‌ای ناسازگار است.

جکسون چارچوبی برای «اقتصاد رونق» پیشنهاد کرد که در آن رفاه انسانی، نه افزایش مصرف، هدف اصلی است.

کیت راورث (Kate Raworth)، اقتصاددان انگلیسی، با مفهوم «اقتصاد دونات» توجه گسترده‌ای را به خود جلب کرد.

او در کتاب همنام خود که در سال ۲۰۱۷ میلادی منتشر شد، پیشنهاد کرد که اقتصادها باید در فضای امنی میان «کف اجتماعی» — نیازهای اساسی انسانی — و «سقف زیست‌محیطی» — مرزهای سیاره‌ای — عمل کنند.

مدل راورث به‌طور گسترده در برنامه‌ریزی شهری، از آمستردام تا بارسلونا، به‌کار گرفته شده است.

جورجوس کالیس (Giorgos Kallis)، پژوهشگر یونانی-کاتالان، از چهره‌های برجسته نسل جدید نظریه‌پردازان رشدگریزی است.

او در کتاب «رشدگریزی» (Degrowth) که در سال ۲۰۱۸ میلادی منتشر شد، این نظریه را در قالبی سیستماتیک ارائه کرد و آن را از «رکود» متمایز ساخت.

کالیس بر این نکته تأکید می‌کند که رشدگریزی یک «کاهش برنامه‌ریزی‌شده و عادلانه تولید و مصرف» و نه فروپاشی اقتصادی است.

او همچنین در پژوهش‌های خود نشان داده که تجربه‌های محلی رشدگریزی، از جمله بانک‌های زمان، اقتصادهای مشارکتی و شهرهای انتقالی، می‌توانند الگوهایی برای تحول بزرگ‌تر باشند.

این نظریه‌پردازان با تمام تفاوت‌های رویکردی، همگی بر این باورند که بشریت نیاز به بازاندیشی بنیادین در رابطه خود با طبیعت، مفهوم پیشرفت، و ساختارهای اقتصادی دارد — و ضدیت با رشد اقتصادی راهی برای این تحول است.

پایان افسانه GDP: نگاهی به نظریه ضدیت با رشد اقتصادی یا رشدگریزی

راهکارها و پیشنهادات عملی نظریه رشدگریزی

طرفداران نظریه ضدیت با رشد اقتصادی یا رشدگریزی در کنار نقد نظام اقتصادی موجود، مجموعه‌ای از سیاست‌ها و راهکارهای عملی را پیشنهاد می‌کنند که هدف آن‌ها ایجاد تحولی تدریجی به سوی اقتصادی پایدار، عادلانه‌تر و کمتر وابسته به رشد بی‌پایان است. این راهکارها در سطوح مختلف کلان (ملی و بین‌المللی)، میانی (شهری و منطقه‌ای) و خُرد (فردی و جمعی) قابل اجرا هستند.

کاهش ساعات کار و تقسیم عادلانه‌تر اشتغال

یکی از محوری‌ترین پیشنهادات رشدگریزی، کاهش هفته کاری و استقرار «اشتراک شغل» است.

آنا کوت (Anna Coote) و ایان گاف (Ian Gough)، پژوهشگران موسسه New Economics Foundation در بریتانیا، در گزارش «زمان در طرف ماست» (The Case for a Four Day Week) که در سال ۲۰۱۹ میلادی منتشر شد، استدلال کردند که کاهش ساعات کار به ۳۲ یا حتی ۲۱ ساعت در هفته می‌تواند بیکاری را کاهش دهد، کیفیت زندگی را بهبود ببخشد، و انتشار گازهای گلخانه‌ای را پایین بیاورد.

تجربیات آزمایشی در کشورهایی مانند ایسلند و اسپانیا نشان داده‌اند که کاهش ساعات کار بدون کاهش دستمزد می‌تواند به بهره‌وری بالاتر، سلامت روانی بهتر و تعادل میان کار و زندگی منجر شود.

درآمد پایه جهانی و ضمانت‌های اجتماعی

برای جبران کاهش احتمالی درآمدها در یک اقتصاد رشدگریز، طرفداران این نظریه از استقرار «درآمد پایه جهانی» (Universal Basic Income - UBI) یا «خدمات پایه جهانی» (Universal Basic Services - UBS) حمایت می‌کنند.

گای استندینگ (Guy Standing)، اقتصاددان و از بنیان‌گذاران شبکه جهانی درآمد پایه (Basic Income Earth Network)، در کتاب «شورای پلبیانی برای پیشرفت» (Pleb’s Manifesto) استدلال کرده است که UBI می‌تواند امنیت اقتصادی را تضمین کرده و افراد را از وابستگی به بازار کار رقابتی آزاد کند.

در مقابل، طرفداران UBS مانند آنا کوت پیشنهاد می‌کنند که به‌جای پول نقد، دسترسی رایگان یا ارزان به مسکن، حمل‌ونقل عمومی، بهداشت و آموزش تضمین شود تا نابرابری‌ها کاهش یابد و منابع به‌طور کارآمدتری توزیع شوند.

مالیات بر کربن و منابع طبیعی

یکی از ابزارهای کلیدی برای کاهش مصرف منابع و انتشار گازهای گلخانه‌ای، استقرار «مالیات بر کربن» و مالیات بر استخراج منابع است.

کیت راورث، در کتاب «اقتصاد دونات»، تأکید می‌کند که قیمت‌گذاری واقعی بر منابع طبیعی و آلودگی، می‌تواند مصرف‌گرایی را کاهش دهد و جایگزین‌های پایدار را ترویج کند.

منابع حاصل از این مالیات‌ها می‌توانند صرف سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر، حمل‌ونقل عمومی و بازسازی اکوسیستم‌ها شوند.

توماس پیکتی (Thomas Piketty)، اقتصاددان فرانسوی، در کتاب «سرمایه و ایدئولوژی» (Capital and Ideology) که در سال ۲۰۱۹ میلادی منتشر شد، نیز از مالیات پیشرونده بر ثروت و کربن به عنوان ابزاری برای کاهش نابرابری و تخریب محیط‌زیست حمایت کرده است.

تقویت اقتصاد محلی و مشارکتی

طرفداران نظریه ضدیت با رشد اقتصادی بر اهمیت «محلی‌سازی اقتصاد» و توسعه «تعاونی‌ها و «بخش اقتصاد اجتماعی»  تأکید می‌کنند.

هلنا نوربرگ-هاج (Helena Norberg-Hodge)، فعال محیط‌زیست و بنیان‌گذار سازمان Local Futures، در کتاب «اقتصادهای شادی قدیمی و جدید» (Ancient Futures: Lessons from Ladakh) استدلال کرده است که کوتاه کردن زنجیره‌های تأمین  و حمایت از تولید محلی می‌تواند اشتغال محلی را افزایش دهد، ردپای کربن را کاهش دهد و جوامع را در برابر شوک‌های اقتصادی مقاوم‌تر کند.

کیت پیکت (Kate Pickett) و ریچارد ویلکینسون (Richard Wilkinson)، نویسندگان کتاب «روح سطح» (The Spirit Level)، نیز نشان داده‌اند که جوامع با سطح برابری بالاتر، از سلامت اجتماعی و رفاه بهتری برخوردارند.

اقتصاد دایره‌ای و کاهش ضایعات

استقرار «اقتصاد دایره‌ای» یکی دیگر از پیشنهادات کلیدی است که در آن محصولات به‌گونه‌ای طراحی می‌شوند که عمر مفید طولانی‌تری داشته باشند، قابل تعمیر باشند و پس از پایان عمر، به چرخه تولید بازگردند.

والتر استاهل (Walter Stahel)، معمار مفهوم اقتصاد دایره‌ای، در سال ۲۰۱۹ جایزه «چالش میلنیوم فناوری» (Millennium Technology Prize) را دریافت کرد.

بنیاد الن مک‌آرتور نیز از جمله سازمان‌های پیشرو در ترویج این مدل است که بر کاهش تولید ضایعات، بازیافت و طراحی برای پایداری تأکید دارد.

محدود کردن تبلیغات و مصرف‌گرایی

برخی از پیشنهادات نظریه رشدگریزی شامل محدودیت تبلیغات تجاری و فضاهای عمومی عاری از تبلیغات است.

تیم کاسر (Tim Kasser)، روان‌شناس و نویسنده کتاب «قیمت بالای ماتریالیسم» (The High Price of Materialism)، نشان داده است که مصرف‌گرایی و ارزش‌های مادی‌گرایانه با کاهش رفاه ذهنی و افزایش اضطراب و افسردگی همراه هستند.

شهرهایی مانند سائوپائولو در برزیل و گرونوبل در فرانسه قوانینی برای کاهش تبلیغات در فضای عمومی وضع کرده‌اند.

دموکراسی اقتصادی و مشارکت شهروندی

در نهایت، رشدگریزی بر ضرورت دموکراسی مشارکتی و برنامه‌ریزی مشارکتی در تصمیم‌گیری‌های اقتصادی تأکید می‌کند.

اریک اولین رایت (Erik Olin Wright)، جامعه‌شناس مارکسیست، در کتاب «تصور اتوپیاهای واقعی» (Envisioning Real Utopias) که در سال ۲۰۱۰ میلادی منتشر شد، نمونه‌هایی از «بودجه مشارکتی» در شهرهایی مانند پورتو الگره در برزیل را به عنوان مدل‌هایی موفق از دخالت مستقیم شهروندان در تخصیص منابع معرفی کرد.

این راهکارها نشان می‌دهند که رشدگریزی تنها یک نقد انتزاعی نیست، بلکه مجموعه‌ای از سیاست‌های قابل‌آزمون و اجرا را در اختیار سیاست‌گذاران، جوامع محلی و شهروندان قرار می‌دهد تا به سوی آینده‌ای پایدارتر و عادلانه‌تر حرکت کنند.

انتقادات و چالش‌های نظریه ضدیت با رشد اقتصادی یا رشدگریزی

نظریه ضدیت با رشد اقتصادی یا رشدگریزی با وجود جذابیت فکری و اخلاقی‌اش، از سوی طیف گسترده‌ای از اقتصاددانان، سیاست‌گذاران و حتی برخی صاحب‌نظران چپ‌گرا مورد نقد جدی قرار گرفته است. این انتقادات از زوایای اقتصادی، سیاسی و مفهومی مطرح می‌شوند.

چالش اشتغال و بازار کار

یکی از اصلی‌ترین نگرانی‌ها، پیامدهای رشدگریزی بر بازار کار است.

در اقتصادهای سرمایه‌داری معاصر، بهره‌وری به‌طور مداوم افزایش می‌یابد؛ در نبود رشد اقتصادی که بتواند این بهره‌وری فزاینده را جذب کند، پیامد طبیعی آن افزایش بیکاری خواهد بود.

منتقدان استدلال می‌کنند که مدل‌های ضدیت با رشد اقتصادی راه‌حل روشن و اجراپذیری برای این معضل ساختاری ارائه نمی‌دهند.

لی فیلیپس (Leigh Phillips)، نویسنده و روزنامه‌نگار علمی، در کتاب جنجالی خود «بوم‌شناسی ریاضتی و معتادان به فروپاشی» (Austerity Ecology and the Collapse-Porn Addicts) که در سال ۲۰۱۵ میلادی منتشر شد، از منظری چپ‌گرا استدلال کرد که رشدگریزی عملاً به معنای تحمیل ریاضت اقتصادی به طبقه کارگر است و برخلاف ادعای طرفدارانش، ابزاری برای عدالت اجتماعی نیست.

چالش مالی و بودجه‌ای دولت‌ها

بسیاری از ساختارهای مالی دولت‌های مدرن، از جمله سیستم‌های بازنشستگی، تأمین اجتماعی و بازپرداخت بدهی‌های عمومی، بر مبنای فرض رشد اقتصادی مداوم طراحی شده‌اند. کاهش یا توقف رشد می‌تواند درآمدهای مالیاتی دولت‌ها را کاهش داده و توانایی آن‌ها را در تأمین مالی خدمات عمومی و بازپرداخت بدهی‌ها با مشکل روبه‌رو کند.

منتقدان اقتصادی، از جمله برخی اقتصاددانان نهادگرا، تأکید می‌کنند که بدون بازطراحی بنیادین نظام مالی، پولی و مالیاتی بین‌المللی، اجرای رشدگریزی می‌تواند به بی‌ثباتی مالی منجر شود؛ چالشی که خود طرفداران ضدیت با رشد اقتصادی مانند تیم جکسون نیز به آن پرداخته‌اند، اما راه‌حل‌های ارائه‌شده هنوز در سطح نظری باقی مانده‌اند.

نابرابری بین‌المللی و نیاز کشورهای در حال توسعه

یکی از جدی‌ترین نقدها به رشدگریزی از منظر عدالت جهانی توسط برانکو میلانوویچ (Branko Milanovic)، اقتصاددان برجسته و متخصص نابرابری جهانی، در مقاله تأثیرگذار خود با عنوان «توهم رشدگریزی در جهانی فقیر و نابرابر» (The Illusion of “Degrowth” in a Poor and Unequal World) که در سال ۲۰۲۲ میلادی منتشر شد، مطرح می شود.

وی استدلال کرد که سیاست رشدگریزی عمدتاً از سوی محققان و فعالان کشورهای ثروتمند شمال جهان مطرح می گردد، در حالی که میلیاردها نفر در کشورهای در حال توسعه هنوز به رشد اقتصادی برای دستیابی به حداقل استانداردهای زندگی، بهداشت و آموزش نیاز دارند.

به باور او، تحمیل الگوی توقف رشد به این کشورها، نوعی نادیده‌گرفتن نابرابری‌های تاریخی است که خود عمدتاً محصول صنعتی‌شدن و مصرف بی‌رویه کشورهای ثروتمند بوده است.

امکان‌سنجی سیاسی و عملی

منتقدان بر این نکته تأکید می‌کنند که هیچ نمونه تاریخی موفقی از یک اقتصاد ملی که به‌طور آگاهانه و برنامه‌ریزی‌شده مسیر رشدگریزی را طی کرده و در عین حال رفاه شهروندانش را حفظ کرده باشد، وجود ندارد.

تجربه‌های تاریخی کاهش تولید ناخالص داخلی (GDP)، مانند رکودهای اقتصادی یا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، معمولاً با افزایش فقر، بیکاری و نابسامانی اجتماعی همراه بوده‌اند، نه بهبود کیفیت زندگی.

رابرت پولین (Robert Pollin)، اقتصاددان آمریکایی، در مناظره‌ای مشهور با جورجوس کالیس که در نشریه New Left Review در سال ۲۰۱۸ میلادی منتشر شد، استدلال کرد که به‌جای رشدگریزی، رویکرد «طرح نوین سبز» (Green New Deal) که رشد اقتصادی را با سرمایه‌گذاری گسترده در انرژی‌های تجدیدپذیر ترکیب می‌کند، راهکاری عملی‌تر و از نظر سیاسی پذیرفتنی‌تر برای مقابله با بحران اقلیمی است.

نقد مفهومی: ابهام در تعریف و اندازه‌گیری

برخی اقتصاددانان به ابهام مفهومی درونی نظریه رشدگریزی اشاره می‌کنند. پرسش‌هایی نظیر اینکه دقیقاً کدام بخش‌های اقتصاد باید کوچک شوند (صنایع آلاینده در برابر بخش‌های خدماتی یا مراقبتی)، چگونه این کاهش باید در سطح جهانی هماهنگ شود، و چه نهاد یا سازوکاری می‌تواند چنین تحول پیچیده‌ای را مدیریت کند، هنوز پاسخ روشنی نیافته‌اند.

منتقدانی مانند نوآ اسمیت (Noah Smith)، تحلیلگر اقتصادی، استدلال کرده‌اند که فقدان یک مدل اقتصادی دقیق و قابل‌آزمون، نظریه ضدیت با رشد اقتصادی را بیشتر به یک شعار اخلاقی نزدیک می‌کند تا یک برنامه سیاست‌گذاری عملی.

نقد رشد سبز و امکان جداسازی

در نهایت، یکی از مهم‌ترین جبهه‌های مناظره، بحث جداسازی رشد اقتصادی از مصرف منابع و انتشار کربن است.

اندرو مک‌آفی (Andrew McAfee)، پژوهشگر مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT)، در کتاب «بیشتر از کمتر» (More From Less) که در سال ۲۰۱۹ میلادی منتشر شد، با ارائه داده‌هایی از اقتصادهای پیشرفته، استدلال کرد که «جداسازی مطلق» میان رشد اقتصادی و مصرف منابع طبیعی از طریق نوآوری فناورانه و «رشد سبز» در حال وقوع است و بنابراین نیازی به توقف رشد نیست.

طرفداران رشدگریزی در پاسخ استدلال می‌کنند که این جداسازی، در مقیاس و سرعت لازم برای مقابله با بحران اقلیمی، هنوز در هیچ اقتصاد بزرگی به‌طور کامل مشاهده نشده است؛ اما این مناظره همچنان یکی از داغ‌ترین محورهای بحث در اقتصاد محیط‌زیست باقی مانده است.

مجموع این انتقادات نشان می‌دهد که نظریه ضدیت با رشد اقتصادی هرچند از منظر نظری و اخلاقی چالش‌برانگیز و تأثیرگذار است، هنوز با موانع جدی در حوزه‌های اجرایی، سیاسی و بین‌المللی روبه‌روست که پاسخ قانع‌کننده‌ای برای بسیاری از آن‌ها ارائه نشده است.

نتیجه گیری

نظریه ضدیت با رشد اقتصادی (Degrowth) در نهایت، دعوتی بنیادین برای بازاندیشی در مفهوم «پیشرفت» و «توسعه» است.

این نظریه از دل نگرانی‌های زیست‌محیطی، محدودیت‌های ترمودینامیکی سیاره، و نابرابری‌های اجتماعی زاده شد و امروز به یکی از جدی‌ترین چالش‌های فکری در برابر مدل غالب سرمایه‌داری رشدمحور تبدیل شده است.

از نیکلاس جورجسکو-روگن که بنیان‌های ترمودینامیکی نقد رشد را پایه‌گذاری کرد، تا هرمان دیلی، سرژ لاتوش و کیت راورث، طیف گسترده‌ای از اندیشمندان، چارچوبی نظری منسجم برای این جنبش فراهم کرده‌اند.

با این حال، رشدگریزی با چالش‌های جدی روبروست: نگرانی از افزایش بیکاری، تأثیر بر درآمدهای مالیاتی و خدمات عمومی دولت‌ها، اتهام نادیده گرفتن نیازهای کشورهای در حال توسعه، و ابهام مفهومی در نحوه اجرا.

منتقدانی که از «رشد سبز»  و امکان «جداسازی» رشد از تخریب محیط‌زیست دفاع می‌کنند، رویکردی متفاوت اما رقیب را مطرح می‌کنند.

با وجود این چالش‌ها، راهکارهای عملی پیشنهادی این نظریه—از کاهش ساعات کار و درآمد پایه جهانی گرفته تا اقتصاد دایره‌ای و دموکراسی مشارکتی—نشان می‌دهند که رشدگریزی صرفاً یک نقد انتزاعی نیست، بلکه تلاشی است برای ترسیم مسیرهای عملی به سوی جامعه‌ای که در آن رفاه انسانی از رشد کمی تولید ناخالص داخلی (GDP) جدا شود.

در نهایت، پرسش اصلی که نظریه ضدیت با رشد اقتصادی یا رشدگریزی مطرح می‌کند این است: آیا هدف نهایی اقتصاد باید رشد بی‌پایان باشد، یا شکوفایی انسانی، عدالت اجتماعی و پایداری زیست‌محیطی در چارچوب محدودیت‌های سیاره؟

پاسخ به این پرسش، صرف‌نظر از موافقت یا مخالفت با راه‌حل‌های این نظریه، می‌تواند مسیر گفتگوهای اقتصادی و سیاسی قرن بیست‌ویکم را شکل دهد.

 

کد خبر 14925

 

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید