هدر بالا
امروز: یکشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۵ | ۲۷ محرّم ۱۴۴۸ قمری | ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶ میلادی
  1. مقالات اقتصادی و صنعتی
یکشنبه, ۱۳ اسفند ۱۴۰۲ ۲۲:۴۹
زمان مطالعه: 18 دقیقه
طبقه متوسط در آمریکا همواره یکی از ستون‌های اصلی اقتصاد و جامعه این کشور بوده است. این طبقه نه تنها نقش مهمی در رشد اقتصادی و تولید ناخالص داخلی دارد، بلکه به ثبات اجتماعی، ترویج آموزش و ایجاد فرصت‌های شغلی نیز کمک می‌کند

مقدمه 

طبقه متوسط در آمریکا همواره یکی از ستون‌های اصلی اقتصاد و جامعه این کشور بوده است. این طبقه نه تنها نقش مهمی در رشد اقتصادی و تولید ناخالص داخلی دارد، بلکه به ثبات اجتماعی، ترویج آموزش و ایجاد فرصت‌های شغلی نیز کمک می‌کند.

تعریف طبقه متوسط در آمریکا معمولاً بر اساس معیارهای اقتصادی مانند درآمد خانوار، دارایی‌ها، سطح تحصیلات و نوع اشتغال صورت می‌گیرد.

بر اساس داده‌های Pew Research Center، خانوارهایی که درآمد آن‌ها در بازه‌ای حدود ۶۷ تا ۲۰۰ درصد میانه درآمد خانوارهای آمریکایی قرار می‌گیرد، غالباً جزو طبقه متوسط شناخته می‌شوند. این تعریف نشان می‌دهد که طبقه متوسط شامل طیف گسترده‌ای از خانوارها است که از نظر درآمد و سبک زندگی تفاوت‌های قابل توجهی دارند.

از نظر تاریخی، رشد طبقه متوسط در دوره پس از جنگ جهانی دوم به دلیل افزایش دستمزدها، دسترسی گسترده به آموزش عالی و گسترش فرصت‌های شغلی در صنایع تولیدی و خدماتی تقویت شد.

این روند تا دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ ادامه یافت، اما تغییرات جهانی‌سازی، انتقال مشاغل به خارج از کشور و افزایش هزینه‌های زندگی موجب شد فشار اقتصادی بر این طبقه افزایش یابد.

بحران مالی سال ۲۰۰۸ نیز نشان داد که بسیاری از خانوارهای طبقه متوسط به دلیل بدهی‌های مسکن و کاهش ارزش دارایی‌ها، آسیب‌پذیر هستند.

امروزه طبقه متوسط با چالش‌های جدیدی مواجه است؛ از جمله افزایش هزینه‌های مسکن، مراقبت‌های درمانی و آموزش، نابرابری درآمدی و تغییرات سریع در بازار کار که ناشی از فناوری‌های نوین است.

بررسی وضعیت کنونی و آینده طبقه متوسط اهمیت بالایی دارد، زیرا سلامت اقتصادی و ثبات اجتماعی آمریکا به توانایی این طبقه در حفظ قدرت خرید و دسترسی به فرصت‌های اقتصادی بستگی دارد.

تعریف و ویژگی‌های طبقه متوسط در آمریکا

طبقه متوسط در آمریکا یکی از مهم‌ترین و در عین حال پیچیده‌ترین گروه‌های اجتماعی ـ اقتصادی این کشور به شمار می‌رود. این طبقه به‌عنوان نیروی محرک رشد اقتصادی، تقویت‌کننده مصرف داخلی، و یکی از پایه‌های ثبات اجتماعی و سیاسی شناخته می‌شود. با این حال، تعریف دقیق آن ساده نیست، زیرا معیارهای مختلفی برای تشخیص آن وجود دارد. معمول‌ترین معیارها شامل درآمد خانوار، سطح تحصیلات، نوع شغل، میزان دارایی و سبک زندگی مصرفی است.

۱. معیارهای درآمدی

مهم‌ترین معیار برای تعریف طبقه متوسط، درآمد خانوار است. یکی از معتبرترین منابع در این زمینه، Pew Research Center است که طبقه متوسط را خانوارهایی می‌داند که درآمدشان بین ۶۷ تا ۲۰۰ درصد میانه درآمد خانوارهای آمریکا باشد. این بازه به پژوهشگران اجازه می‌دهد که طبقه متوسط را به سه بخش تقسیم کنند:

1- طبقه متوسط پایین

2- طبقه متوسط هسته یا اصلی

3- طبقه متوسط بالا

این دسته‌بندی بازتابی از تنوع گسترده‌ای است که در رفاه، امنیت اقتصادی و سبک زندگی خانوارها دیده می‌شود.

همچنین، درآمد طبقه متوسط رابطه مستقیمی با منطقه جغرافیایی دارد. هزینه‌های زندگی در ایالت‌هایی مانند کالیفرنیا، نیویورک و ماساچوست بسیار بالاتر از ایالت‌های جنوبی یا میانی است.

بنابراین، یک درآمد مشخص ممکن است در یک منطقه زندگی متوسط رو به بالا فراهم کند، اما در منطقه‌ای دیگر تنها برای گذران زندگی کافی باشد. این تفاوت منطقه‌ای باعث شده اقتصاددانان تأکید کنند که تعریف طبقه متوسط در آمریکا باید نسبی و وابسته به هزینه‌های محلی باشد.

۲. سطح تحصیلات و مهارت

سطح تحصیلات در آمریکا از مهم‌ترین شاخص‌های تعیین‌کننده موقعیت اقتصادی به شمار می‌رود. بخش بزرگی از طبقه متوسط آمریکا دارای تحصیلات دانشگاهی هستند، به‌ویژه در مشاغل خدماتی پیشرفته، مدیریت، آموزش، سلامت و فناوری.

این رابطه میان تحصیلات و درآمد از دهه ۱۹۸۰ به بعد به دلیل تحول ساختار اقتصاد و رشد اقتصاد دانش‌بنیان تقویت شده است.

در عین حال، مطالعات BLS نشان می‌دهد که بخشی از طبقه متوسط همچنان در مشاغل نیمه‌ماهر یا فنی فعالیت می‌کنند، مانند تکنسین‌ها، پرستاران عملی، کارکنان ادارات دولتی، پیمانکاران برق و مشاغل تولیدی تخصصی.

این گروه‌ها حتی بدون تحصیلات دانشگاهی چهار ساله، با مهارت‌های فنی و گواهی‌نامه‌های حرفه‌ای جایگاه اقتصادی نسبتاً باثباتی کسب می‌کنند.

۳. نوع شغل و امنیت اقتصادی

طبقه متوسط غالباً در مشاغلی فعالیت می‌کند که نه در سطح مدیریت عالی قرار دارند و نه از نظر درآمدی در قشر کم‌درآمد جای می‌گیرند. ویژگی مشترک بسیاری از مشاغل طبقه متوسط عبارت است از:

1- درآمد نسبتاً ثابت

2- بیمه درمانی یا بازنشستگی (به‌ویژه برای کارکنان تمام‌وقت)

3- امکان پیشرفت شغلی

4- امنیت نسبی در مقایسه با مشاغل کم‌مهارت

با این حال، مطالعات Brookings Institution نشان داده که از دهه ۱۹۹۰ به بعد، امنیت شغلی در برخی بخش‌ها کاهش یافته است؛ به‌ویژه در صنایع تولیدی که تحت تأثیر اتوماسیون و انتقال کارخانه‌ها قرار گرفته‌اند. به همین دلیل، متخصصان تأکید می‌کنند که مهارت‌آموزی مداوم برای حفظ پایداری طبقه متوسط ضروری است.

۴. الگوهای مصرف و دارایی

یکی دیگر از شاخص‌های مهم برای سنجش طبقه متوسط در آمریکا، الگوی مصرف و سطح دارایی خانوارهاست. بر اساس داده‌های Federal Reserve، خانوارهای طبقه متوسط معمولاً دارای ویژگی‌های زیر هستند:

1- مالکیت خانه یا تلاش برای خرید آن از طریق وام مسکن

2- مالکیت خودرو

3- پس‌انداز بازنشستگی با میزان متوسط

4- هزینه‌های بالاتر برای آموزش و سلامت نسبت به درآمد

این الگوها نشان می‌دهد که طبقه متوسط آمریکا نه تنها در مصرف کالاهای ضروری نقش محوری دارد، بلکه مصرف خدمات غیرضروری مانند سفر، تفریح، آموزش‌های تکمیلی و فناوری‌های جدید نیز در این طبقه رایج است.

۵. امنیت مالی و بدهی

یکی از ویژگی‌های مهم طبقه متوسط، ترکیب دارایی و بدهی‌های آنهاست. آمارهای فدرال رزرو نشان می‌دهد که بخش قابل‌توجهی از خانوارهای طبقه متوسط دارای بدهی‌های مسکن، خودرو، کارت اعتباری و وام‌های دانشجویی هستند.

این بدهی‌ها اگرچه امکان دسترسی به زندگی استاندارد طبقه متوسط را فراهم می‌کند، اما نسبت به نوسانات اقتصادی آنها را آسیب‌پذیر می‌کند. بحران مالی ۲۰۰۸ نمونه‌ای واضح از این آسیب‌پذیری بود.

۶. سبک زندگی و ارزش‌های فرهنگی

طبقه متوسط آمریکا معمولاً ارزش‌های فرهنگی خاصی را دنبال می‌کند؛ از جمله:

1- اهمیت آموزش

2- تمایل به ثبات شغلی

3- مشارکت در فعالیت‌های مدنی

4- اولویت دادن به امنیت مالی و پس‌انداز

این ارزش‌ها موجب شده که طبقه متوسط نقش مهمی در شکل‌دهی به فرهنگ عمومی، سیاست‌گذاری اقتصادی و حتی انتخابات داشته باشد.

طبقه متوسط در آمریکا؛ بین رویاهای بزرگ و واقعیت‌های پیچیده

تغییرات تاریخی در طبقه متوسط آمریکا

طبقه متوسط در آمریکا طی حدود یک قرن گذشته دستخوش تحولات عمده‌ای شده است. این طبقه که امروزه به‌عنوان یکی از پایه‌های اصلی ثبات اقتصادی و اجتماعی شناخته می‌شود، مسیر رشد، افول نسبی و بازساخت‌های متعدد را تجربه کرده است.

بررسی روند تاریخی آن نشان می‌دهد که شرایط اقتصادی، سیاست‌گذاری دولت، ساختار بازار کار و تحولات تکنولوژیک از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده به این طبقه بوده‌اند.

۱. دوران رشد سریع: پس از جنگ جهانی دوم تا دهه ۱۹۷۰

یکی از مهم‌ترین دوره‌های شکوفایی طبقه متوسط آمریکا، فاصله سال‌های ۱۹۴۵ تا اواسط دهه ۱۹۷۰ بود. اقتصاد آمریکا پس از جنگ جهانی دوم وارد دوره‌ای از رشد بی‌سابقه شد. تولید صنعتی افزایش یافت، تقاضای داخلی بالا بود، و دولت فدرال از طریق برنامه‌هایی مانند GI Bill دسترسی میلیون‌ها نفر از سربازان بازگشته به دانشگاه و مسکن را تسهیل کرد.

این روند باعث شد افراد بیشتری به مشاغل با دستمزد مناسب دست یابند، نرخ مالکیت خانه افزایش یابد و مصرف خانوارها رشد کند.

داده‌های U.S. Census Bureau نشان می‌دهد که طی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، سهم طبقه متوسط در درآمد ملی افزایش یافت و نابرابری در پایین‌ترین سطح تاریخی خود قرار داشت. اتحادیه‌های کارگری نیز به‌طور فعال در این دوره حقوق و مزایای کارگران را بهبود بخشیدند و نقش مهمی در گسترش طبقه متوسط داشتند.

۲. چرخش اقتصادی و آغاز فشارها: از دهه ۱۹۸۰

از دهه ۱۹۸۰ به بعد، ساختار اقتصادی آمریکا با تغییرات بنیادین مواجه شد. یکی از مهم‌ترین عوامل، جهانی‌سازی و انتقال بسیاری از مشاغل تولیدی به کشورهای با نیروی کار ارزان‌تر بود. در نتیجه، بخشی از مشاغلی که ستون فقرات طبقه متوسط یقه‌آبی محسوب می‌شدند، کاهش یافت.

در همین زمان، پیشرفت فناوری‌های دیجیتال و اتوماسیون بر مشاغل تولیدی و برخی مشاغل اداری تأثیر گذاشت. رشد بهره‌وری در اقتصاد افزایش یافت، اما افزایش بهره‌وری به همان نسبت در دستمزدها تأثیر نگذاشت.

بسیاری از مطالعات آکادمیک و تحلیل‌های Brookings Institution نشان می‌دهد که از دهه ۱۹۸۰ به بعد، رشد دستمزد واقعی برای بخش وسیعی از طبقه متوسط متوقف یا بسیار کند شد. هم‌زمان، ثروت در میان طبقات بالایی متمرکز شد و نابرابری افزایش یافت.

همچنین تغییرات مالیاتی و کاهش قدرت اتحادیه‌ها در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ نیز بر سهم طبقه متوسط از ثروت ملی تأثیر گذاشت. قدرت خرید خانوارهای متوسط با سرعتی کمتر از هزینه‌های زندگی رشد کرد، خصوصاً در زمینه مسکن، آموزش عالی و بهداشت.

۳. دوران فناوری و اقتصاد دانش‌بنیان: دهه ۱۹۹۰ تا اوایل ۲۰۰۰

دهه ۱۹۹۰ دوره رشد اقتصاد دانش‌بنیان و فناوری‌های اطلاعات بود. اگرچه این دوره مشاغل جدیدی در حوزه‌های مهندسی، برنامه‌نویسی، مالی و مدیریت ایجاد کرد و بخشی از طبقه متوسط آموزش‌دیده را تقویت کرد، اما به‌طور هم‌زمان بسیاری از مشاغل کم‌مهارت و متوسط را تضعیف نمود.

تحولات ساختاری بازار کار باعث شد طبقه متوسط به شکلی نامتوازن رشد کند:

1- افراد دارای تحصیلات عالی در مشاغل فناوری و خدمات حرفه‌ای ارتقا یافتند.

2- اما افرادی که تحصیلات دانشگاهی نداشتند، به مشاغل خدماتی کم‌درآمد رانده شدند.

3- این روند باعث شد نابرابری درون طبقه متوسط نیز افزایش یابد.

۴. بحران مالی ۲۰۰۸: نقطه عطفی در افول نسبی طبقه متوسط

بحران مالی سال ۲۰۰۸ نقطه عطفی در تغییرات طبقه متوسط بود.

به گزارش Federal Reserve، این بحران موجب شد ارزش خانه‌ها به‌شدت کاهش یابد و دارایی بسیاری از خانوارهای طبقه متوسط تلف شود.

هم‌چنین بیکاری گسترده، کاهش دستمزدها و تورم پایین اما مداوم، توان مالی این طبقه را محدود کرد. خانوارهایی که بدهی بالا داشتند—به‌خصوص وام‌های مسکن و وام‌های دانشجویی—بیش از سایر گروه‌ها آسیب دیدند.

مطالعات Pew Research Center نشان داد که پس از این بحران، سهم طبقه متوسط از درآمد ملی کاهش یافت و بخش بیشتری از جمعیت به طبقه کم‌درآمد یا پردرآمد انتقال یافت، به‌طوری‌که "هسته طبقه متوسط" کوچک‌تر شد.

۵. دهه ۲۰۱۰ تا امروز: فشار ترکیبی هزینه‌ها، فناوری و نابرابری

در دهه ۲۰۱۰ و بعد از آن، طبقه متوسط همچنان با فشارهای مزمن روبه‌رو بوده است. سه عامل اصلی در این دوره نقش داشته‌اند:

1- افزایش شدید هزینه‌های زندگی:  هزینه مسکن، مراقبت‌های درمانی و آموزش عالی رشد بیشتری نسبت به درآمد داشته است.

2- اتوماسیون و هوش مصنوعی

پژوهش‌های دانشگاهی و گزارش‌های BLS نشان می‌دهد که بسیاری از مشاغل روتین (اداری، خدماتی و تولیدی) تحت تأثیر فناوری‌های جدید قرار گرفته‌اند.

3- تمرکز ثروت و رشد نابرابری

طبق داده‌های فدرال رزرو، سهم ۱۰ درصد بالای درآمدی از ثروت ملی در دهه‌های اخیر افزایش یافته، در حالی که طبقه متوسط سهم کمتری دارد.

طبقه متوسط در آمریکا؛ بین رویاهای بزرگ و واقعیت‌های پیچیده

نقش سیاست‌های دولت و ساختار اقتصادی در وضعیت طبقه متوسط آمریکا 

طبقه متوسط در آمریکا به‌شدت تحت تأثیر سیاست‌های اقتصادی دولت فدرال و ایالت‌ها قرار دارد. نوع سیاست‌گذاری در حوزه‌هایی مانند مالیات، رفاه اجتماعی، قوانین کار، تجارت، آموزش و سیاست‌های پولی، مسیر رشد یا افول این طبقه را تعیین می‌کند.

ساختار اقتصادی ایالات متحده که ترکیبی از اقتصاد بازار آزاد، چارچوب‌های نظارتی محدود و نقش مؤثر نهادهای مالی است، در دهه‌های اخیر چالش‌ها و فرصت‌هایی را برای طبقه متوسط ایجاد کرده است.

۱. سیاست‌های مالیاتی و تأثیر آن بر طبقه متوسط

طراحی مالیات در آمریکا ساختاری پلکانی دارد، اما سهم طبقه متوسط از مالیات‌های بر درآمد، تأمین اجتماعی و فروش در عمل قابل توجه است.

گزارش‌های Congressional Budget Office (CBO) نشان می‌دهد که:

1- طبقه متوسط سهم زیادی از مالیات‌های حقوق و دستمزد (Payroll Taxes) را پرداخت می‌کند. این مالیات‌ها برای تأمین صندوق‌های بازنشستگی و بیمه درمانی عمومی استفاده می‌شود.

2- در مقابل، طبقات پردرآمد سهم بیشتری از مالیات فدرال بر درآمد می‌پردازند، اما با بهره‌گیری از معافیت‌ها و تخفیف‌های سرمایه‌ای، بار مالیاتی واقعی آن‌ها کمتر از انتظار است.

3- کاهش‌های مالیاتی در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در دهه ۲۰۰۰، باعث شد بخش بیشتری از منافع به طبقات بالای درآمدی برسد و تأثیر محدودتری بر طبقه متوسط داشته باشد.

بنابراین، اگرچه سیاست‌های مالیاتی در ظاهر طبقه متوسط را حمایت می‌کنند، اما در عمل طراحی فعلی به گونه‌ای است که بخشی از این طبقه تحت فشار مالیاتی غیرمستقیم قرار می‌گیرد.

۲. سیاست‌های رفاهی و حمایتی

سیاست‌های رفاهی دولت نقش تعیین‌کننده‌ای در توان اقتصادی طبقه متوسط دارد. برنامه‌هایی مانند Medicare، Medicaid، Social Security، کمک‌هزینه‌های مسکن، یارانه‌های تحصیلی و بیمه درمانی مقرون‌به‌صرفه (ACA) برای طبقه متوسط—به‌ویژه خانواده‌های جوان و سالمندان—اهمیت زیادی دارند.

تحلیل‌های Brookings Institution نشان می‌دهد که:

سیاست‌های رفاهی در سال‌های پس از ۲۰۰۸ تا حدی از سقوط بیشتر طبقه متوسط جلوگیری کردند.

با این حال، افزایش هزینه‌های مراقبت‌های درمانی و آموزش باعث شده برخی از خانواده های طبقه متوسط برای دریافت حمایت‌های دولتی واجد شرایط نباشند و فشار بیشتری نسبت به نیازهای واقعی خود تحمل کنند.

۳. قوانین کار، اتحادیه‌ها و حداقل دستمزد

سیاست‌های مرتبط با بازار کار یکی از مهم‌ترین عوامل در قدرت اقتصادی طبقه متوسط است.

داده‌های Bureau of Labor Statistics و تحقیقات دانشگاهی نشان می‌دهد که:

1- کاهش قدرت اتحادیه‌ها از دهه ۱۹۸۰ موجب شده توان چانه‌زنی کارگران برای افزایش دستمزد کاهش یابد.

2- در بسیاری از ایالت‌ها، حداقل دستمزد نسبت به هزینه‌های واقعی زندگی همگام نشده است. این مسئله به‌ویژه در مشاغل خدماتی که بخشی از طبقه متوسط پایین را تشکیل می‌دهد، تأثیر چشمگیری داشته است.

3- سیاست‌های کارفرمایی جدید مانند قراردادهای موقت، کار پاره‌وقت دائمی و پیمانکاری شخصی (Gig Economy) امنیت شغلی طبقه متوسط را تضعیف کرده است.

4- بخش قابل‌توجهی از چالش‌های این طبقه ناشی از عدم تطابق میان رشد بهره‌وری و رشد دستمزدهاست؛ مسئله‌ای که در بسیاری از گزارش‌های CBO مورد تأکید قرار گرفته است.

۴. سیاست‌های پولی، تورم و نرخ بهره

فدرال رزرو از طریق سیاست‌های پولی نقش مهمی در توان اقتصادی طبقه متوسط دارد.

تحلیل گزارش‌های Federal Reserve نشان می‌دهد:

1- نرخ بهره پایین در دهه‌های اخیر امکان خرید مسکن و وام‌های مصرفی را برای طبقه متوسط فراهم کرده است.

2- اما همین نرخ بهره پایین موجب افزایش قیمت دارایی‌ها به‌ویژه مسکن شده و در نتیجه ورود نسل‌های جدیدتر طبقه متوسط به بازار مسکن دشوارتر شده است.

3- در دوره‌هایی که فدرال رزرو برای مقابله با تورم نرخ بهره را بالا برده است، گیرندگان وام‌های مسکن و بدهکاران طبقه متوسط با فشار بیشتری روبه‌رو شده‌اند.

۵. ساختار اقتصادی و نقش فناوری

اقتصاد آمریکا در دهه‌های اخیر با سرعت زیادی به سمت فناوری، خدمات پیشرفته و اقتصاد دانش‌بنیان حرکت کرده است. پیامدهای این تغییر ساختار شامل:

1- رشد مشاغل با مهارت بالا و درآمد مناسب

2- کاهش مشاغل روتین و تولیدی

3- نیاز فزاینده به تحصیلات عالی و آموزش‌های فنی

مطالعات Pew Research Center نشان می‌دهد که این تغییر ساختار باعث شده بخشی از طبقه متوسط به طبقه بالا منتقل شوند، در حالی که بخش دیگری به علت عدم تطابق مهارت‌ها با نیاز بازار، به مشاغل کم‌درآمدتر رانده شده‌اند.

۶. تجارت بین‌المللی، جهانی‌سازی و تولید

سیاست‌های تجاری آمریکا طی چند دهه گذشته تأثیر مستقیمی بر مشاغل طبقه متوسط گذاشته است.

تحلیل‌های Brookings و Council on Foreign Relations نشان می‌دهد:

1- جهانی‌سازی باعث شد بسیاری از مشاغل تولیدی به خارج انتقال یابد.

2- در مقابل، دسترسی به کالاهای ارزان‌تر تا حدی قدرت خرید مصرف‌کنندگان طبقه متوسط را حفظ کرد.

3- اما اثر خالص جهانی‌سازی بر اشتغال طبقه متوسط منفی ارزیابی شده است.

۷. سیاست‌های آموزشی

هزینه بالای آموزش عالی و بدهی‌های دانشجویی فشار مهمی بر طبقه متوسط است. سیاست‌های یارانه‌ای دولت و وام‌های دولتی کمک می‌کنند، اما در دهه‌های اخیر هزینه آموزش با سرعتی بیشتر از درآمد رشد کرده است.

تحقیقات National Center for Education Statistics نشان می‌دهد که این روند باعث شده برخی جوانان طبقه متوسط در ورود به مشاغل پردرآمد با تأخیر مواجه شوند.

نتیجه‌گیری

بررسی تحولات طبقه متوسط در آمریکا نشان می‌دهد که این طبقه نه‌تنها یک گروه اقتصادی، بلکه ستون اصلی پایداری اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایالات متحده است.

درک وضعیت کنونی آن بدون توجه به روندهای تاریخی، ساختار اقتصادی و سیاست‌های دولت امکان‌پذیر نیست.

داده‌های موجود نشان می‌دهد که پس از دوره طلایی رشد در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، طبقه متوسط با مجموعه‌ای از چالش‌های ساختاری مواجه شده است که شامل جهانی‌سازی، اتوماسیون، کاهش امنیت شغلی، افزایش نابرابری و بالا رفتن هزینه‌های اساسی زندگی مانند مسکن، آموزش و سلامت است.

نقش سیاست‌گذاری دولت در این میان بسیار تعیین‌کننده بوده است. اصلاحات مالیاتی و مقررات‌زدایی در دهه‌های اخیر بیشتر به نفع طبقات پردرآمد و شرکت‌های بزرگ تمام شده، در حالی که طبقه متوسط بخش قابل توجهی از بار مالیاتی غیرمستقیم را تحمل کرده است.

از سوی دیگر، سیاست‌های رفاهی و آموزشی در برخی دوره‌ها توانسته‌اند فشارهای اقتصادی را کاهش دهند؛ اما رشد سریع هزینه‌ها مانع از تثبیت وضعیت این طبقه شده است.

در سطح ساختاری نیز تغییر ترکیب اقتصاد آمریکا از تولید به خدمات و فناوری، ضرورت مهارت‌آموزی و تحصیلات پیشرفته را افزایش داده است. این تحول برای بخشی از طبقه متوسط فرصت ایجاد کرده اما برای بخشی دیگر زمینه افول فراهم آورده است.

در مجموع، وضعیت طبقه متوسط آمریکا در حال حاضر ترکیبی از ثبات نسبی برای گروه‌های متخصص و آسیب‌پذیری رو‌به‌افزایش برای گروه‌های غیرماهر و متوسط‌التحصیل است.

آینده این طبقه به میزان توان سیاست‌گذاران در ایجاد توازن میان رشد اقتصادی، عدالت مالیاتی، حمایت‌های اجتماعی و سرمایه‌گذاری در آموزش و مهارت بستگی دارد.

 

کد خبر 13117

 

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید