
مقدمه
ریچارد هاس، یکی از تأثیرگذارترین دیپلماتها و نظریهپردازان معاصر آمریکا، در طول سه دهه فعالیت آکادمیک و اجرایی خود، همواره به موضوع چگونگی اعمال قدرت توسط ایالات متحده در نظام بینالملل پرداخته است.
او که تجربه خدمت در دولتهای جمهوریخواه و دموکرات را دارد، رویکردی عملگرایانه به سیاست خارجی دارد و از جمله منتقدان سرسخت یکجانبهگرایی افراطی به شمار میرود.
این مقاله از اتاق 24 به بررسی دیدگاه ریچارد هاس در مورد یکجانبهگرایی میپردازد و استدلال میکند که او نه یک ایدهآلیست خواهان چندجانبهگرایی مطلق، بلکه یک واقعگرا است که بر ضرورت همکاری بینالمللی برای تأمین منافع ملی آمریکا تأکید میورزد.
مفهوم یکجانبهگرایی در اندیشه هاس
تعریف و زمینههای تاریخی
هاس یکجانبهگرایی را به عنوان "عملکرد ایالات متحده به تنهایی در جهان" تعریف میکند . او در تحلیل خود نشان میدهد که این پدیده ریشههای عمیقی در تاریخ آمریکا دارد و صرفاً مختص دوران پس از جنگ سرد یا دولت جرج دبلیو بوش نیست.
به عنوان مثال، او به حمله آمریکا به پاناما در سال ۱۹۸۹، مداخله در گرانادا و مراحل اولیه مداخله در هائیتی اشاره میکند که همگی با رویکردی یکجانبه انجام شدند .
از نظر هاس، جذابیت یکجانبهگرایی برای سیاستمداران آمریکایی دلایل روشنی دارد: آسانتر است، نیاز به جلب رضایت دیگران ندارد، نیازی به مصالحه نیست، هیچ کس نمیتواند روند تصمیمگیری را کند کند و حفظ اسرار آسانتر است .
با این حال، او هشدار میدهد که این رویکرد در بسیاری از موارد، به ویژه در مسائل مهم بینالمللی، نه عاقلانه است و نه پایدار.
نقد کارآمدی یکجانبهگرایی
محدودیتهای قدرت آمریکا
یکی از محوریترین استدلالهای هاس علیه یکجانبهگرایی، تأکید بر محدودیتهای قدرت آمریکا است.
او در مصاحبهای در سال ۲۰۰۳ با شورای روابط خارجی، این نکته را به روشنی بیان میکند: "ایالات متحده قدرتمندترین کشور جهان است... با این حال، آنچه در این جهان قابل توجه است این است که ما با وجود همه قدرتمان، نمیتوانیم بیشتر چالشهایی را که با آن مواجهیم به تنهایی حل کنیم" .
هاس برای اثبات این ادعا به نمونه جنگ عراق اشاره میکند. اگرچه بسیاری این جنگ را نمونهای از یکجانبهگرایی آمریکا میدانند، او استدلال میکند که حتی این جنگ نیز بدون همکاری دیگران ممکن نبود: نیاز به دسترسی به پایگاههای نظامی در کشورهای دیگر، نیاز به حق عبور هواپیماها از حریم هوایی سایر کشورها، و مشارکت نیروهای بریتانیایی و استرالیایی .
پیامدهای یکجانبهگرایی
هاس در مقاله معروف خود "سیاست خارجی با گروه" (Foreign Policy by Posse) به تحلیل پیامدهای منفی یکجانبهگرایی میپردازد. از نظر او، یکجانبهگرایی هزینههای جدی به همراه دارد:
نخست، مسئله تقسیم بار است. در عصری که بودجههای دفاعی و کمکهای خارجی رو به کاهش است، تمایل به یکجانبهگرایی به معنای انجام فعالیتهای کمتر در خارج از کشور است .
دوم، مشروعیت بینالمللی است. تأیید یک اقدام توسط سازمان ملل یا نهادهای منطقهای، هالهای از مشروعیت به آن میبخشد و مزایای متعددی دارد: جلب حمایت سیاسی داخلی، جلب مشارکت نظامی و اقتصادی دیگران، و کاهش مقاومت رژیم هدف یا حامیان آن .
سوم، خطر تشویق یکجانبهگرایی دیگران است. هاس هشدار میدهد: "یکجانبهگرایی از سوی ما خطر تشویق یکجانبهگرایی توسط دیگران را نیز به همراه دارد" .
چندجانبهگرایی انتخابی
ارائه یک جایگزین عملگرایانه
هاس به جای تقابل ساده میان یکجانبهگرایی و چندجانبهگرایی، مفهوم "چندجانبهگرایی انتخابی" یا "چندجانبهگرایی سلفسرویس" را مطرح میکند.
او در سخنرانی ژوئیه ۲۰۰۱ خود در واشنگتن اعلام کرد: "آنچه از دولت [بوش] خواهید دید، چندجانبهگرایی انتخابی است... ما به هر توافق جداگانه نگاه کرده و تصمیم میگیریم، به جای اینکه با یک رویکرد کلی جلو بیاییم" .
این مفهوم در پاسخ به انتقاداتی مطرح شد که دولت بوش را به یکجانبهگرایی به دلیل رد پروتکل کیوتو، دیوان کیفری بینالمللی و پیمان موشکهای ضدبالیستیک متهم میکردند.
هاس میخواست نشان دهد که "چندجانبهگرایی به طور کامل رد نشده، بلکه تنها زمانی و به شکلی به کار گرفته میشود که ایالات متحده انتخاب کند در آن مشارکت کند" .

تمایز انواع چندجانبهگرایی
هاس تأکید دارد که بحث اصلی در سیاست خارجی امروز، میان یکجانبهگرایی و چندجانبهگرایی نیست، بلکه میان انواع مختلف چندجانبهگرایی است . او از چندجانبهگرایی نرمافزارانه انتقاد میکند که صرفاً به معنای "همراه شدن با دیگران برای همراه بودن" است .
در مقابل، او از "چندجانبهگرایی واقعبینانه" دفاع میکند که متناسب با مطالبات عصر جهانیسازی است و ارزشها و منافع آمریکا را ترویج میدهد.
از نظر او، "رهبری آمریکا اساسی است. بدون آن، ابتکارات چندجانبه میتوانند به بیراهه روند - یا بدتر" .
یکجانبهگرایی در برابر واقعیتهای نظام بینالملل
پایان تکقطبیگرایی و ظهور جهان غیرقطبی
هاس در مقاله مهم خود در سال ۲۰۰۸ با عنوان "آیا دوران آمریکا به پایان رسیده است؟" استدلال میکند که دوران هژمونی آمریکا به پایان رسیده است. به جای نظام دوقطبی یا چندقطبی، نظام بینالملل آینده "غیرقطبی" (Nonpolar) خواهد بود - جهانی که در آن قدرت میان بازیگران دولتی و غیردولتی متعدد پراکنده شده است .
در چنین جهانی، ائتلافها اهمیت سنتی خود را از دست میدهند، زیرا ائتلافها نیازمند تهدیدها، چشماندازها و تعهدات قابل پیشبینی هستند که در جهان غیرقطبی کمیاب خواهند بود. روابط بیشتر "انتخابی و موقعیتی" میشوند .
در این شرایط، "ایالات متحده دیگر نمیتواند سیاست خارجی 'یا با مایی یا بر ضد مایی' داشته باشد" .
آموزه ادغام
هاس در کتاب "فرصت: لحظه آمریکا برای تغییر مسیر تاریخ" (The Opportunity: America‘s Moment to Alter History’s Course) که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد، "آموزه ادغام" خود را مطرح میکند.
هاس معتقد است که "ایالات متحده نیازی به اجازه جهان برای اقدام ندارد، اما برای موفقیت به حمایت جهان نیاز دارد. هیچ کشوری به تنهایی، هر قدر هم قدرتمند باشد، نمیتواند با چالشهای فراملی مقابله کند" .
او هشدار میدهد که "ابرقدرتی محدودیتهایی دارد و این محدودیتها به جایی رسیدهاند که دیگر نمیتوان نادیده گرفت" .
نتیجهگیری: جمعبندی و ارزیابی نهایی
بررسی دیدگاه ریچارد هاس درباره یکجانبهگرایی نشان میدهد که او به هیچوجه یک ایدهآلیست خواهان چندجانبهگرایی مطلق نیست، بلکه یک واقعگرای عملگرا است که بر اساس تحلیل واقعیتهای بینالمللی به این نتیجه رسیده که یکجانبهگرایی نه تنها ناکارآمد، بلکه علیه منافع ملی آمریکا است.
هاس با تمایز قائل شدن میان انواع مختلف چندجانبهگرایی و ارائه مفهوم "چندجانبهگرایی انتخابی"، راهی میانه ارائه میدهد: همکاری بینالمللی هوشمندانه که در آن آمریکا رهبری را بر عهده دارد، اما از مشورت واقعی با شرکا غافل نمیماند
. به عبارت دیگر، او به دنبال ترکیبی از قدرت و مشروعیت است.
نکته قابل تأمل در اندیشه هاس، تداوم فکری او در طول زمان است. از مقاله "سیاست خارجی با گروه" در دهه ۱۹۹۰ تا مفهوم "جهان غیرقطبی" در ۲۰۰۸ و بحثهای اخیر او درباره توازن منافع و ارزشها ، همواره بر یک اصل تأکید داشته است: در دنیای پیچیده و به هم پیوسته امروز، هیچ قدرتی به تنهایی نمیتواند از عهده چالشها برآید. این نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه یک ضرورت عملی است.
دیدگاه هاس به ویژه در شرایط کنونی نظام بینالملل که با چالشهای فراملی مانند تغییرات اقلیمی، تروریسم، همهگیریها و بیثباتی اقتصادی مواجه است، از اهمیت مضاعفی برخوردار میشود.
پیام اصلی او برای سیاستگذاران این است: یکجانبهگرایی ممکن است در کوتاهمدت آسانتر به نظر برسد، اما در بلندمدت، هزینههای آن بسیار بیشتر از منافعش است و تنها از طریق همکاری هوشمندانه با دیگران میتوان به نتایج پایدار دست یافت.





