مقدمه
در طول تاریخ دیپلماسی مدرن، کمتر شخصیتی به اندازه هنری کیسینجر محل مناقشه و دوگانگی بوده است.
هاینز آلفرد کیسینجر که در ۲۷ مه ۱۹۲۳ در شهر فورت آلمان در یک خانواده یهودی ارتدکس متولد شد، در سال ۱۹۳۸ و با تشدید آزار نازیها، به همراه خانوادهاش ناگزیر به ترک وطن و مهاجرت به آمریکا شد .
این تجربه تلخ آزار و گریز از رژیم هیتلر، تأثیری عمیق و مادامالعمر بر جهانبینی او گذاشت؛ او بعدها به سرباز ارتش آمریکا در جنگ جهانی دوم تبدیل شد و حتی نشان برنز استار را دریافت کرد .
کیسینجر پس از جنگ، با بورس تحصیلی وارد دانشگاه هاروارد شد و به سرعت به عنوان نظریهپردازی برجسته در عرصه سیاست خارجی مطرح گردید .
کیسینجر در مقام مشاور امنیت ملی (۱۹۶۹-۱۹۷۵) و وزیر امور خارجه (۱۹۷۳-۱۹۷۷) دولتهای ریچارد نیکسون و جرالد فورد، در بسیاری از رویدادهای سرنوشتساز جهانی در دهه ۱۹۷۰ نقش مستقیم داشت؛ از جنگ ویتنام و گشایش دیپلماتیک چین گرفته تا مذاکرات مهم کنترل تسلیحات با شوروی و گسترش روابط بین اسرائیل و همسایگان عربش .
با این حال، مرگ او در ۲۹ نوامبر ۲۰۲۳ در سن ۱۰۰ سالگی، بار دیگر شکاف عمیق در ارزیابی میراثش را نمایان ساخت . از یک سو، رسانههای جریان اصلی او را به عنوان "مرد دولتمرد" و نابغه دیپلماسی ستودند و از سوی دیگر، منتقدان او را به "جنایت جنگی" متهم کرده و معتقدند او مستقیماً مسئول مرگ میلیونها نفر در سراسر جهان بوده است .
دوگانگی در میراث کیسینجر تا حدی به جایزه صلح نوبل ۱۹۷۳ بازمیگردد که به طور مشترک به او و له دوک تو ویتنامی اعطا شد.
این انتخاب همچنان یکی از جنجالیترین جوایز در تاریخ نوبل محسوب میشود؛ دو عضو کمیته نوبل در اعتراض استعفا دادند و له دوک تو به این بهانه که صلح واقعاً برقرار نشده، از پذیرش جایزه خودداری کرد . در حالی که کیسینجر جایزه را با "فروتنی" پذیرفت ، طنزپرداز مشهور، تام لهرر، به طعنه گفت: "طنز سیاسی وقتی منسوخ شد که هنری کیسینجر جایزه صلح نوبل را گرفت" .
این دوگانگی ریشه در جهانبینی مبتنی بر "رئالیسم" یا سیاست قدرتمحور دارد که کیسینجر از آن پیروی میکرد؛ رویکردی که بر اساس منافع عملی و مادی شکل میگیرد، نه اهداف نظری یا اخلاقی .
به گفته اندی زمنیدس، مدیر اجرایی شورای رهبری یونانی-آمریکایی، "یک سیاست خارجی غیراخلاقی ناگزیر به سیاستی غیرانسانی تبدیل میشود" و این "غیرانسانی بودن" میراث ماندگار کیسینجر است .
در سوی دیگر، طرفدارانی مانند نیال فرگوسن، مورخ بریتانیایی، او را "نماد دولتمرد-دانشمند" میدانند که تاریخ را به شکلی کاربردی برای مواجهه با چالشهای آینده به کار میگرفت .
این تضادهاست که پرسش محوری را شکل میدهد: هنری کیسینجر، نابغه ژئوپلیتیک بود که نظم جهانی را حفظ کرد، یا سیاستمداری که اخلاق را قربانی محاسبات قدرتمحور خود ساخت؟

مبانی فکری و جهانبینی (خاستگاه یک رئالیست)
برای درک معمای هنری کیسینجر، باید ریشههای فکری او را در سه منبع اصلی جستجو کرد: 1- تجربه زیسته در آلمان نازی، 2- تأثیرپذیری از سنت روشنفکری یهودی-آلمانی مهاجر، 3- شکلگیری آکادمیک او در بستر جنگ سرد.
این سه لایه به همتنیده، جهانبینی بدبینانه و واقعگرایانهای را ساخت که تا پایان عمر راهنمای عمل او باقی ماند.
سایه هیتلر: شکلگیری جهانبینی تراژیک
هاینتس کیسینجر در سال ۱۹۲۳ در شهر فورت آلمان در یک خانواده یهودی ارتدکس به دنیا آمد . او تنها ۱۰ سال داشت که هیتلر به قدرت رسید . سالهای نوجوانی او با اوجگیری سیاستهای نژادپرستانه نازیها همزمان بود؛ پدرش در سال ۱۹۳۵ شغل خود را از دست داد و خانواده در ترس و انزوا روزگار گذراند . در سال ۱۹۳۸، خانواده کیسینجر ناگزیر به ترک وطن و مهاجرت به آمریکا شدند .
بارى گِوِن، ویراستار پیشین نیویورک تایمز بوک ریویو، در کتاب "اجتنابناپذیری تراژدی: هنری کیسینجر و جهان او" (۲۰۲۰) استدلال میکند که تجربه آزار در آلمان نازی، عمیقترین لایههای جهانبینی کیسینجر را شکل داده است .
به گفته گِوِن، کیسینجر در نوجوانی "واقعیات قدرت" را با تمام وجود لمس کرد و از طریق مشاهده "ناتوانی" پدرش به این باور رسید که "ضعف... مترادف با مرگ است" .
هرچند خود کیسینجر بعدها تأثیر این تجربه را کماهمیت جلوه میداد، اما جرمی سوری، استاد تاریخ در دانشگاه ویسکانسین، در کتاب "هنری کیسینجر و قرن آمریکایی" به شکلی متقاعدکننده نشان میدهد که فروپاشی جمهوری وایمار و به قدرت رسیدن نازیها، نگاه او به دموکراسی را برای همیشه تغییر داد .
کیسینجر دموکراسی را "شکننده" یافت و دریافت که "دموکراسی تودهای در اروپا به خشونت، نفرت و رنج انجامید" . او همواره به سیاستهای پوپولیستی بدگمان بود و به این باور رسید که حفظ تمدن غربی نیازمند "خرد و خلاقیت، انضباط و تعهد اجباری" است که تنها رهبران قوی میتوانند تأمین کنند .
خدمت در ارتش آمریکا و بازگشت به آلمان به عنوان افسر ضدجاسوسی، این تجربه را تکمیل کرد. او در آوریل ۱۹۴۵ شاهد آزادسازی اردوگاه کار اجباری آهلم-هانوفر بود و با اجساد برهنه و متلاشیشده زندانیان روبرو شد .
این فاجعه، وضوح اخلاقی جنگ را برای او معنا میبخشید: "این چیزی بود که ما آمریکاییها برایش جنگیدیم" . نیال فرگوسن، تاریخنگار بریتانیایی، در جلد اول زندگینامه کیسینجر با عنوان "کیسینجر: آرمانگرا" (۲۰۱۵) فهرستی از ۲۳ نفر از بستگان خانواده کیسینجر را ارائه میدهد که به دست هیتلر کشته شدند .
تجربه اداره دو شهر آلمانی پس از جنگ نیز برای کیسینجر آموزنده بود. سوری مینویسد: "سیاستهای اشغال، کثیف، عملگرایانه و پر از مصالحه بود. جای تعجب نیست که این ویژگیها در سراسر دیپلماسی که کیسینجر بعدها در کارنامه خود به کار گرفت، جاری بود. او دریافت که جهان پر از انتخاب میان بدیهای کوچکتر است که نیازمند تصمیمهای ناقص و گاه ناخوشایند است" .
تأثیرپذیری از روشنفکران یهودی-آلمانی تبعیدی
کیسینجر در دانشگاه هاروارد و در فضای فکری پساجنگ، با گروهی از روشنفکران برجسته یهودی-آلمانی تبعیدی هماندیشه شد که هر یک به نوعی نگران آسیبپذیری دموکراسیها بودند.
برجستهترین آنان هانس مورگنتا، پدر مکتب رئالیسم در روابط بینالملل بود که به استاد و همفکر کیسینجر تبدیل شد . مورگنتا معتقد بود سیاست بینالملل عرصه رقابت قدرتهاست و دولتمردان باید به جای پیروی از جزمگراییهای اخلاقی، به دنبال "ثبات به جای عدالت" و "انتخاب بدِ کمتر به جای خیر مطلق" باشند .
گِوِن همچنین به تأثیر لئو اشتراوس و هانا آرنت بر کیسینجر اشاره میکند . این دو متفکر نیز "با توتالیتاریسم مخالف بودند، اما بدبینی عمیقی نسبت به دموکراسی و فرآیندهای اکثریتی داشتند" .
در واقع، کیسینجر محصول جریان فکری بود که در واکنش به فاجعه نازیسم، به دنبال بنیانهای محکمتری برای نظم سیاسی میگشت تا آسیبپذیریهای دموکراسیهای لیبرال را پوشش دهد.
تبلور آکادمیک رئالیسم: از مترنیش تا جنگ هستهای محدود
کیسینجر در هاروارد، ذیل بورس تحصیلی G.I. Bill، به سرعت مسیر ترقی را پیمود. پایاننامه دکتری او که بعدها با عنوان "جهانی بازسازیشده: مترنیش، کاسلری و مسئله صلح" (۱۹۵۷) منتشر شد، به دیپلماسی کنگره وین و دو دیپلمات بزرگ اوایل قرن نوزدهم، مترنیش و کاسلری، میپرداخت .
او در این دولتمردان محافظهکار، نمونههایی از "موازنه قدرت" و "دولتداری واقعگرا" را مییافت که میتوانست الگوی جهان پس از جنگ سرد باشد.
شهرت آکادمیک کیسینجر با کتاب "سلاحهای هستهای و سیاست خارجی" (۱۹۵۷) تثبیت شد . او در این کتاب، که به پرفروش تبدیل شد، نظریه "جنگ هستهای محدود" را مطرح کرد.
استدلال او این بود که برای بازدارندگی مؤثر شوروی، آمریکا باید گزینهای میان تسلیم شدن و جنگ تمامعیار هستهای داشته باشد. او معتقد بود اگر آمریکا فقط گزینه پاسخ عظیم هستهای را داشته باشد، در برابر تجاوزات محدود شوروی فلج خواهد شد.
این دیدگاه که با هدف "قابل باور کردن" بازدارندگی هستهای طراحی شده بود، ریشه در همان منطق انتخاب میان بدهای کوچکتر داشت.
با این حال، نظریه "جنگ هستهای محدود" کیسینجر بعدها با نقدهای جدی مواجه شد. آندرو ریدی، کارشناس کنترل تسلیحات، در سال ۲۰۱۰ نوشت که منطق کیسینجر در این زمینه "سست" بوده و تمایز او بین جنگ هستهای محدود و همهجانبه "تصنعی" است .
به گفته او، برخلاف کیسینجر، توماس شلینگ در کتاب تأثیرگذار "سلاحها و نفوذ" به درستی دریافت که "تفاوت واقعی در جنگافزاری، میان متعارف و هستهای است، نه میان جنگ هستهای محدود و همهجانبه" .
در مجموع جهانبینی کیسینجر را میتوان در چند اصل خلاصه کرد: اول، بدبینی نسبت به طبیعت انسان و سیاست. او معتقد بود جهان سیاست ذاتاً عرصه رقابت قدرت است و تراژدی اجتنابناپذیر .
دوم، بیاعتمادی به آرمانگرایی و شور مردمی. تجربه وایمار به او آموخته بود که احساسات تودهای میتواند دموکراسی را نابود کند.
سوم، اولویت ثبات بر عدالت. در جهانی ناامن، وظیفه دولتمرد حفظ نظم است، حتی اگر این نظم با ظلم همراه باشد. او معتقد بود "در جهانی بیرحم و خشن، رهبران قدرتمند، نه سیاست دموکراتیک، بهترین محافظ زندگی و آزادی هستند" .
این بینش، همانطور که گِوِن نتیجه میگیرد، کیسینجر را به دولتمردی تبدیل کرد که سیاست خارجی را بر اساس "ارزیابی سرد از قدرت" پیش میبرد و در برابر "اصول عالی اخلاقی مانند حق تعیین سرنوشت یا حاکمیت ملی" مقاومت میکرد .
او به دنبال "کمبدتر" بود، نه "خیر مطلق" . میراث این جهانبینی در بخشهای بعدی، هنگام بررسی سیاستهای عینی او در ویتنام، کامبوج و شیلی، با وضوح بیشتری نمایان خواهد شد.

کیسینجر به مثابه "نابغه دیپلماسی" (دستاوردها)
اگر جهانبینی کیسینجر ریشه در بدبینی تاریخی و واقعگرایی داشت، کارنامه عملی او در مقام مشاور امنیت ملی و وزیر امور خارجه (۱۹۶۹-۱۹۷۷) تجلی این تفکر در عرصه عمل بود.
دستاوردهای او در این دوره، چنان چشمگیر و تعیینکننده بود که او را به یکی از تأثیرگذارترین دیپلماتهای قرن بیستم تبدیل کرد. این دستاوردها را میتوان در چهار حوزه اصلی بررسی کرد.
معماری موازنه قدرت: گشایش روابط با چین (۱۹۷۱-۱۹۷۲)
بدون تردید، شاهکار دیپلماتیک کیسینجر، گشایش رابطه با چین کمونیست بود. در اوج جنگ سرد و در شرایطی که دو کشور از ۱۹۴۹ هیچ رابطه دیپلماتیک نداشتند، کیسینجر با درکی راهبردی از معادلات قدرت، طرحی جسورانه را اجرا کرد. او در ژوئیه ۱۹۷۱ در سفری کاملاً محرمانه به پکن، مقدمات دیدار تاریخی ریچارد نیکسون را فراهم آورد .
کیسینجر بعدها در مصاحبهای درباره انگیزه این سفر گفت: "ما برای منافع ملی آمریکا به چین روی آوردیم" . منطق پشت این اقدام، بهرهگیری از شکاف چین و شوروی برای ایجاد موازنه قدرتی جدید در آسیا بود.
او معتقد بود با نزدیکی به چین، هم فشار بر شوروی افزایش مییابد و هم آمریکا در مذاکرات با مسکو دست بالا را خواهد داشت. این استراتژی که بعدها با نام "مثلث راهبردی" شناخته شد، چنان موفق بود که به گفته تحلیلگران، جنگ سرد در شرق آسیا را عملاً به پایان رساند.
سفر نیکسون به پکن در فوریه ۱۹۷۲ و امضای بیانیه شانگهای، نه تنها روابط دو کشور را عادی ساخت، بلکه زمینه را برای ورود چین به سازمان ملل و نظام بینالملل هموار کرد .
تنشزدایی با شوروی و کنترل تسلیحات (SALT I)
کیسینجر معمار اصلی سیاست "تنشزدایی" (Détente) با اتحاد جماهیر شوروی بود.
این سیاست که بر پایه گفتگو، همکاری و کاهش خطر رویارویی هستهای استوار بود، به مهمترین توافق کنترل تسلیحات آن دوران منجر شد: پیمان SALT I (مذاکرات محدودسازی تسلیحات راهبردی) در سال ۱۹۷۲ .
اهمیت SALT I را کیسینجر خود در مصاحبهای چنین توضیح داده است: "اهمیت SALT I این بود که دو طرف از افزایش بیرویه تسلیحات خودداری کردند و قوانین پایهای برای شمارش موشکها وضع کردند... این توافق چارچوبی ایجاد کرد و مبنایی برای مذاکرات بعدی فراهم آورد" .
رابرت جرویس، استاد برجسته روابط بینالملل، نیز در تحلیلی بر SALT I مینویسد: "این پیمان نقطه کانونی تنشزدایی و نمادی از این بود که رهبران آمریکا و شوروی منافع مشروع یکدیگر در ساختار نظامی طرف مقابل را به رسمیت میشناسند" .
کیسینجر در دفاع از این سیاست استدلال میکرد که "یک دوره طولانی صلح به نفع ما خواهد بود تا به نفع شوروی" زیرا سیستم شوروی "بسیار خشک و دارای اقتصادی راکد" بود .
او در سال ۲۰۱۰ و در سن ۸۷ سالگی، همچنان بر اهمیت این رویکرد تأکید کرد و گفت: "کنترل تسلیحات نه یک مسئله دوحزبی، بلکه مسئلهای فراحزبی است" .
دیپلماسی رفت و برگشتی در خاورمیانه (۱۹۷۳-۱۹۷۴)
پس از جنگ یوم کیپور در اکتبر ۱۹۷۳، کیسینجر ابتکاری به کار گرفت که نام او را برای همیشه در تاریخ دیپلماسی ثبت کرد: "دیپلماسی رفت و برگشتی" (Shuttle Diplomacy). این اصطلاح اولین بار برای توصیف تلاشهای او از ۵ نوامبر ۱۹۷۳ به کار رفت .
کیسینجر با سفرهای مکرر میان پایتختهای کشورهای عربی و اسرائیل، شخصاً وارد مذاکراتی پیچیده و نفسگیر شد. او در این باره توضیح میدهد: "استراتژی ما این بود: نمیخواستیم اسرائیل با سلاحهای شوروی شکست بخورد... اما همچنین میخواستیم به محض پایان جنگ، امکان شروع فرآیند صلح را حفظ کنیم. این رویکرد پایهای ما بود و کاملاً محکم به آن پایبند ماندیم" .
نتیجه این تلاشها، توافقهای جدا کردن نیروها میان مصر، سوریه و اسرائیل در سال ۱۹۷۴ بود . این توافقها نه تنها به آتشبس فوری انجامید، بلکه زمینه را برای بازگشایی روابط دیپلماتیک میان مصر و آمریکا و در نهایت پیمان کمپ دیوید (۱۹۷۸) فراهم آورد.
همچنین تلاشهای کیسینجر به رفع تحریم نفتی اوپک علیه آمریکا که در ۱۹۷۳ در واکنش به حمایت واشنگتن از اسرائیل اعمال شده بود، کمک کرد .
پایان جنگ ویتنام و جایزه صلح نوبل (۱۹۷۳)
کیسینجر که جنگ ویتنام را به چشم یک بنبست فرساینده مینگریست، مذاکرات صلح پاریس با نماینده ویتنام شمالی، له دوک تو را شخصاً رهبری کرد.
این مذاکرات سرانجام در ژانویه ۱۹۷۳ به امضای توافقنامه صلح پاریس انجامید که بر اساس آن، آتشبس برقرار و نیروهای آمریکایی از ویتنام خارج میشدند.
این توافق، هرچند دوام چندانی نیاورد، در همان سال جایزه صلح نوبل را برای کیسینجر به ارمغان آورد. او این جایزه را به طور مشترک با له دوک تو دریافت کرد . با این حال، این انتخاب از همان ابتدا جنجالی بود. له دوک تو به این بهانه که صلح واقعاً در ویتنام برقرار نشده، از پذیرش جایزه خودداری کرد . کیسینجر نیز در میان جنجالها، مراسم اهدای جایزه را تحریم کرد .
طنز تلخ ماجرا را تام لهرر، طنزپرداز مشهور آمریکایی، چنین بیان کرد: "طنز سیاسی وقتی منسوخ شد که هنری کیسینجر جایزه صلح نوبل را گرفت" .
حتی خود کیسینجر نیز با بدبینی همیشگیاش به سفیر شوروی گفته بود: "هر باشگاهی که له دوک تو را عضو کند، من نمیخواهم عضو آن باشم" .
با همه این حاشیهها، این جایزه نمادی از نقشی بود که کیسینجر در پایان دادن به طولانیترین جنگ تاریخ مدرن آمریکا ایفا کرد. نیویورک تایمز در آستانه صدمین سالگرد تولد او، کیسینجر را "پدرخوانده دیپلماسی آمریکا" خواند که "نقشی بیسابقه در سیاست خارجی ایفا کرد" .
در مجموع دستاوردهای کیسینجر را میتوان در یک کلام خلاصه کرد: "معماری نظم جدید جهانی در دوران جنگ سرد".
او با درک عمیق از موازنه قدرت، توانست روابط آمریکا با دو قدرت بزرگ کمونیست (چین و شوروی) را همزمان مدیریت کند.
گشایش چین، تنشزدایی با شوروی و کنترل تسلیحات هستهای، و توافقهای صلح در خاورمیانه، هر یک به تنهایی برای ثبت نام یک دیپلمات در تاریخ کافی بود. کیسینجر اما همه اینها را در یک دهه به انجام رساند.
این کارنامه، حتی منتقدان سرسخت او را نیز وادار به تحسین میکند، هرچند در همان حال، پرسشهایی بنیادین درباره بهایی میپرسد که برای این دستاوردها پرداخته شد.

کیسینجر به مثابه "سیاستمدار جنجالی" (اتهامات و نقدها)
اگر دستاوردهای دیپلماتیک کیسینجر او را در زمره بزرگترین معماران سیاست خارجی قرن بیستم جای میدهد، کارنامه او در حوزههایی دیگر چهرهای کاملاً متفاوت را نمایان میسازد.
اتهامات علیه او چنان گسترده و مستند است که کریستوفر هیچنز، نویسنده و روزنامهنگار بریتانیایی، در کتاب جنجالی "محاکمه هنری کیسینجر" (۲۰۰۱) او را به "جنایتهای جنگی، توطئه برای ترور و جنایت علیه بشریت" متهم کرد . این اتهامات، اگرچه در محاکم قضایی هرگز پیگیری نشد، اما در افکار عمومی و محافل آکادمیک به شدت علیه او باقی ماند.
بمباران مخفیانه کامبوج: تشدید فاجعه
یکی از تاریکترین فصلهای کارنامه کیسینجر، بمبارانهای مخفیانه کامبوج در سالهای ۱۹۶۹-۱۹۷۰ است. این عملیات که با نام "Operation Menu" (عملیات منو) شناخته میشود، با هدف نابودی شریانهای تأمین نیروهای ویت کنگ در خاک کامبوج طراحی شده بود .
ریچارد نیکسون، رئیسجمهور وقت، در ۱۸ مارس ۱۹۶۹ بمباران کامبوج را با استفاده از بمبافکنهای راهبردی B-52 تصویب کرد. آنچه این عملیات را به جنایت بدل ساخت، ماهیت مخفیانه و گستردگی بیسابقه آن بود .
کیسینجر شخصاً این عملیات را تأیید کرد . بر اساس آمار رسمی نیروی هوایی آمریکا که در سال ۲۰۰۰ توسط بیل کلینتون از طبقهبندی خارج شد، از ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۳ بیش از ۲.۷۵ میلیون تن بمب بر فراز کامبوج ریخته شد؛ رقمی بیشتر از کل بمبهای ریخته شده توسط متفقین در تمام جنگ جهانی دوم .
در نخستین سالهای بمباران (۱۹۶۹-۱۹۷۰)، کیسینجر شخصاً ۳۸۷۵ حمله هوایی را تصویب کرد که ۵۴۰ هزار تن بمب بر کامبوج فرو ریخت .
ژنرال کریتون آبرامز، فرمانده آمریکایی در ویتنام، به نیکسون اطمینان داده بود که مناطق شرقی کامبوج کمجمعیت است و تلفات غیرنظامی در پی نخواهد داشت، اما اسناد بعدی نشان داد که او و دیگر ژنرالها میدانستند شرق کامبوج "جمعیتی دارد و تلفات کامبوجیها در این عملیات حتمی است" .
برآوردها از تلفات غیرنظامیان کامبوجی در این بمبارانها بسیار متفاوت است، اما برخی منابع از ۱۵۰ هزار کشته سخن میگویند .
پیامد این بمبارانها فراتر از تلفات انسانی بود. به باور بسیاری از تحلیلگران، این حملات زمینه را برای ظهور نسلکشی خونین خمرهای سرخ فراهم آورد.
بیثباتی ناشی از بمباران، ساختار اجتماعی کامبوج را فروپاشید و فضای لازم برای قدرتگیری پل پوت را ایجاد کرد.
نقش در کودتای شیلی: سرنگونی دموکراسی
شیلی یکی دیگر از صحنههای مداخله مرگبار کیسینجر بود. در سپتامبر ۱۹۷۰، سالوادور آلنده، سیاستمدار سوسیالیست، در یک انتخابات دموکراتیک به ریاستجمهوری شیلی رسید.
این رویداد برای کیسینجر که دموکراسی را "شکننده" یافته بود و به سیاستهای پوپولیستی بدگمان بود، غیرقابل تحمل به نظر میرسید . او در آن زمان به ریچارد هلمز، رئیس سیا، گفت: "ما اجازه نمیدهیم شیلی به باد رود" .
کیسینجر که از ترس گسترش کمونیسم در حیات خلوت آمریکا وسواس داشت، به نیکسون توصیه کرد که "اقتصاد شیلی را فریاد بکشد" . او در نوامبر ۱۹۷۰ در جلسهای با مقامات سیا تصریح کرد: "سیاست ثابت و مداوم این است که آلنده در یک کودتا سرنگون شود" .
یکی از تلخترین قسمتهای این مداخله، نقش آمریکا در ترور ژنرال رنه اشنایدر، فرمانده نیروهای مسلح شیلی بود. اشنایدر یک میهنپرست محافظهکار بود که اعتقاد داشت ارتش نباید در سیاست مداخله کند و به همین دلیل مانع اصلی برنامهریزان کودتا محسوب میشد .
بر اساس اسناد منتشر شده سیا، کیسینجر و کمیته چهل (کمیتهای متشکل از ژنرالها و مقامات ارشد که بر عملیاتهای مخفی نظارت داشت) در سپتامبر ۱۹۷۰ جایزه ۵۰ هزار دلاری برای ربودن اشنایدر تعیین کردند .
اگرچه سیا بعداً مدعی شد که گروه ژنرال روبرتو ویاو را از اقدام "منصرف" کرده است، کریستوفر هیچنز با بررسی اسناد نشان میدهد که تلگراف ارسالی به ویاو صرفاً او را از "اقدام به تنهایی" منصرف کرد و به او توصیه کرد "با دیگر برنامهریزان کودتا متحد شود" . چند روز بعد، گروه ویاو اشنایدر را به قتل رساند.
جالب آنکه یک ماه پس از ترور، سیا ۳۵ هزار دلار به گروه ویاو پرداخت کرد "برای حفظ حسننیت گروه و به دلایل بشردوستانه" .
هیچنز با کنایه میپرسد: "کمیته چهل و رئیس هوشیارش، هنری کیسینجر، چگونه تصمیم گرفتند بهترین راه برای جدا شدن از یک گروه سرکش، پرداخت مبلغی هنگفت به آنها پس از قتل سرد است؟" .
پس از کودتای ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳ و به قدرت رسیدن ژنرال پینوشه، کیسینجر از رژیم دیکتاتوری نظامی حمایت کامل کرد. هنگامی که سفیر آمریکا در شیلی تلاشهای خود برای کاهش خشونت علیه زندانیان سیاسی را گزارش داد، کیسینجر در حاشیه گزارش نوشت: "درسهای علوم سیاسی را قطع کن" . او در سال ۱۹۷۶ در نشست سازمان کشورهای آمریکایی در سانتیاگو به پینوشه گفت: "ما میخواهیم کمک کنیم، نه تضعیف" .
حمایت از پاکستان در جریان نسلکشی بنگلادش (۱۹۷۱)
شاید تکاندهندهترین نمونه بیتفاوتی کیسینجر نسبت به رنج انسانی، نقش او در جریان نسلکشی بنگلادش در سال ۱۹۷۱ باشد.
در دسامبر ۱۹۷۰، مردم پاکستان شرقی (بنگلادش امروزی) تحت رهبری شیخ مجیب الرحمن و حزب عوامی لیگ به طور قاطع به خودمختاری رأی دادند، اما حکومت نظامی پاکستان به رهبری ژنرال یحیی خان از واگذاری قدرت خودداری کرد .
در ۲۵ مارس ۱۹۷۱، ارتش پاکستان عملیات جستوجو را آغاز کرد که به کشتار گسترده، خشونت جنسی سازمانیافته و آوارگی میلیونها نفر انجامید .
آرچر بلاد، کنسول آمریکا در داکا، با مشاهده این فجایع، تلگراف معروفی به واشنگتن فرستاد که به "تلگراف بلاد" مشهور شد. در این تلگراف که با امضای دهها دیپلمات آمریکایی همراه بود، آمده بود: "دولت ما از محکوم کردن سرکوب دموکراسی بازمانده است. دولت ما از محکوم کردن فجایع بازمانده است... دولت ما آنچه را که میتوان 'ورشکستگی اخلاقی' نامید، به نمایش گذاشته است" . این تلگراف، قویترین اعتراض داخلی ثبتشده در تاریخ وزارت خارجه آمریکا بود .
اما واکنش نیکسون و کیسینجر چه بود؟ کیسینجر که از پاکستان به عنوان کانال ارتباطی محرمانه با چین استفاده میکرد، یحیی خان را متحدی ضروری میدید .
او گزارشهای فجایع را کماهمیت جلوه داد و به دستیارانش دستور داد این گزارشها را نادیده بگیرند . هنگامی که بلاد و همکارانش از واژه "نسلکشی" برای توصیف کشتار بنگالیها استفاده کردند، کیسینجر این واژه را بیاعتبار خواند .
مکالمه عجیب نیکسون و کیسینجر در کاخ سفید در آوریل ۱۹۷۱، عمق بیتفاوتی آنها را نشان میدهد.
نیکسون به کیسینجر گفت که شاید بیافرا (جایی که آمریکا نیز مداخله نکرده بود) بدتر از پاکستان شرقی بوده است. سپس پرسید: "آیا میتوان گفت چون یهودیان زیادی در آلمان نبودند، پس کشتن آنها توسط هیتلر غیراخلاقی نبود؟" . کیسینجر که خانوادهاش قربانی هیتلر شده بودند، به جای واکنش به این قیاس هولناک، بحث را به سمت منافع ژئوپلیتیک سوق داد .
کیسینجر در بحبوحه نسلکشی، به یحیی خان پیامی فرستاد و او را به خاطر "ظرافت و درایت" ستود .
دولت آمریکا به حمایت نظامی از پاکستان ادامه داد، در حالی که سلاحهای آمریکایی در کشتار بنگالیها به کار گرفته میشد . کارکنان آزمایشگاه تحقیقات وبا در داکا (CRL) که شاهد استفاده از جنگندههای آمریکایی در بمباران شهرها بودند، با وحشت میگفتند: "دیدن جنگندههای آمریکایی که بمب بر سر شهر میریزند، ترسناک بود" .
برآوردها از تلفات این نسلکشی بسیار متفاوت است. دولت بنگلادش رقم ۳ میلیون کشته را اعلام کرده، هرچند منابع غربی ارقام کمتری را ذکر میکنند . آنچه مسلم است، حدود ۱۰ میلیون نفر آواره شدند و خشونت ۱۹۷۱، به گفته برخی تحلیلگران، حتی از خشونتهای تجزیه هند در ۱۹۴۷ فراتر رفت .
تیمور شرقی و دیگر جنایتها
در دسامبر ۱۹۷۵، اندونزی به تیمور شرقی حمله کرد. این تهاجم که به اشغال ۲۴ ساله و مرگ حدود ۲۰۰ هزار نفر انجامید، با چراغ سبز کیسینجر صورت گرفت .
در دیدار کیسینجر و جرالد فورد با ژنرال سوهارتوی اندونزی در جاکارتا، آنها صراحتاً از حمله قریبالوقوع آگاه شدند و مخالفت نکردند . کیسینجر حتی به سوهارتو توصیه کرد که عملیات را سریع انجام دهد و پس از بازگشت به واشنگتن، با واکنش کنگره مواجه شود .
گرگ گراندین، مورخ دانشگاه ییل، در کتاب "سایه کیسینجر" تخمین میزند که سیاستهای او مستقیماً مسئول مرگ سه تا چهار میلیون نفر در سراسر جهان بوده است . این رقم شامل قربانیان بمباران کامبوج، کشتهشدگان جنگ ویتنام، تلفات نسلکشی بنگلادش، قربانیان دیکتاتوری پینوشه در شیلی و کشتهشدگان تیمور شرقی میشود.
خوان گابریل والدس، سفیر شیلی در آمریکا، در پی مرگ کیسینجر در نوامبر ۲۰۲۳، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: "مردی درگذشت که درخشش تاریخیاش هرگز نتوانست فلاکت اخلاقی عمیقش را پنهان کند" .
این جمله، شاید بهترین توصیف از دوگانگی شخصیتی است که از یک سو نابغه دیپلماسی خوانده میشد و از سوی دیگر، جنایتهایی مرتکب شد که هرگز در برابر آنها محاکمه نشد.
چرا کیسینجر همچنان محل مناقشه است؟
هنری کیسینجر در ۲۹ نوامبر ۲۰۲۳ در سن ۱۰۰ سالگی درگذشت، اما مرگ او نه تنها به مناقشهها پایان نداد، بلکه آن را تشدید کرد . پرسش این است: چرا پس از گذشت نزدیک به نیم قرن از پایان دوره رسمی قدرت او، هنوز بحث بر سر میراثش شعلهور است؟ پاسخ در تقابل عمیق و حلناشدنی میان دو خوانش کاملاً متضاد از کارنامه او نهفته است.
دوگانگی در ارزیابی: "دولتمرد-دانشمند" در برابر "جنایتکار جنگی"
کیسینجر خود در یکی از مستندها میگوید: "پرسش از رابطه اخلاق با سیاست خارجی، پرسشی بسیار پیچیده است" . این ۱۵ کلمه، عصاره تمام مناقشهها درباره اوست.
از یک سو، گروهی او را "تجسم دولتمرد-دانشمند" میدانند که تاریخ را به شکلی کاربردی برای مواجهه با چالشهای آینده به کار میگرفت . مراکز معتبری مانند مرکز کیسینجر در دانشگاه جانز هاپکینز (که با سرمایه ۵۰ میلیون دلاری تأسیس شد) او را "نماد دانشمند- دولتمرد" معرفی میکنند و میگویند "چشم انداز او برای تعامل عمیق با تاریخ به منظور مواجهه با چالشهای آینده" را دنبال میکنند .
طرفداران به دستاوردهای بزرگ او اشاره میکنند: تنشزدایی با شوروی و پیمان SALT I، گشایش روابط با چین که معادلات جنگ سرد را تغییر داد، و دیپلماسی رفت و برگشتی در خاورمیانه که به آتشبس پس از جنگ یوم کیپور انجامید .
در سوی دیگر، منتقدان او را به "جنایتهای جنگی، توطئه برای ترور و جنایت علیه بشریت" متهم میکنند .
کریستوفر هیچنز در کتاب "محاکمه هنری کیسینجر" این اتهامات را مستند کرد . برنی سندرز، سناتور آمریکایی، بمباران کامبوج را "یکی از بدترین نسلکشیها در تاریخ جهان" خواند .
آنتونی بوردین، سرآشپز مشهور که از کامبوج بازدید کرده بود، در واکنشی تند گفت: "وقتی کامبوج را ببینی، تا ابد میخواهی هنری کیسینجر را با دستهای خالی تا سر حد مرگ کتک بزنی" .
مستندات تاریخی: اسنادی که مناقشه را زنده نگه میدارد
یکی از دلایل اصلی تداوم مناقشه، انبوه اسناد تاریخی است که در دهههای اخیر از طبقهبندی خارج شده است.
آرشیو امنیت ملی آمریکا که سالها برای آزادسازی اسناد کیسینجر مبارزه حقوقی کرد، توضیح میدهد که کیسینجر هنگام خروج از دولت در ۱۹۷۷، بیش از ۳۰ هزار صفحه از مکالمات تلفنی محرمانه خود را به عنوان "اوراق شخصی" با خود برد .
این اسناد که پس از شکایت آرشیو به دولت بازگردانده شد، تصویری "کاملاً مختلط" از میراث او و "هزینههای فاجعهبار انسانی برای مردم آسیای جنوب شرقی و آمریکای لاتین" را نشان میدهد .
این اسناد شامل مواردی است که مناقشه را تغذیه میکند:
1- تأیید شخصی ۳۸۷۵ حمله هوایی به کامبوج توسط کیسینجر
2- دستور به الکساندر هیگ، معاون نظامی خود، برای استفاده از "هر چیزی که پرواز میکند علیه هر چیزی که حرکت میکند"
3- مکالمه معروف با نیکسون در ۱ مارس ۱۹۷۳ درباره یهودیان شوروی که گفت: "مهاجرت یهودیان از شوروی هدف سیاست خارجی آمریکا نیست. و اگر آنها را در شوروی به اتاقهای گاز بفرستند، این مسئله آمریکا نیست. شاید یک نگرانی انسانی باشد. شاید"
جرمی سوری، استاد تاریخ دانشگاه تگزاس و نویسنده کتابی درباره کیسینجر، میگوید: "او از دیدن تأکید بر قدرت به جای آرمانها خوشحال میشد. او مدتها از وسواس ویلسونی آمریکا انتقاد میکرد که عناصر نرم و آرمانگرایانه را بر عناصر قدرت مقدم میدارد" .
کیسینجر به مثابه آینه سیاست خارجی آمریکا
شاید مهمترین دلیل تداوم مناقشه درباره کیسینجر این است که او آینهای تمامنما از سیاست خارجی آمریکا در دوران اوج جنگ سرد است. او نه یک استثنا، بلکه تجلی ناب رویکردی است که منافع ملی را بر هر ارزش انسانی مقدم میدارد.
همانطور که اندی زمنیدس، مدیر اجرایی شورای رهبری یونانی-آمریکایی، گفته است: "یک سیاست خارجی غیراخلاقی ناگزیر به سیاستی غیرانسانی تبدیل میشود" و این "غیرانسانی بودن" میراث ماندگار کیسینجر است.
ماریو دل پرو، استاد تاریخ دیپلماسی در پاریس، تحلیل عمیقتری ارائه میدهد: کیسینجر همواره خود را "حکیم واقعگرای اروپایی" معرفی میکرد که به آمریکای سادهلوح "قوانین بیرحمانه و جاودانه سیاست بینالملل" را میآموزد. این پیام در زمانهای بحران، وقتی لیبرالگرایی بینالمللی و نسخههای جهانیگرایانه آن بیاعتبار به نظر میرسد، به ویژه مؤثر بوده است .
پرسش ابدی: توازن قدرت یا عدالت؟
مناقشه بر سر کیسینجر در نهایت به پرسش بنیادین درباره ماهیت سیاست خارجی بازمیگردد: آیا وظیفه دولتمرد حفظ ثبات و نظم است، حتی اگر به بهای نادیده گرفتن عدالت و حقوق بشر تمام شود؟ یا اینکه سیاست خارجی باید بر بنیانهای اخلاقی استوار باشد؟
کیسینجر پاسخ روشنی به این پرسش داد: ثبات بر عدالت مقدم است. او در کتاب "دیپلماسی" با تحقیر از "شور مبلغانه آمریکا" یاد کرد . اما منتقدان او پرسش دیگری مطرح میکنند: "ثبات برای که؟" مردمان کامبوج، شیلی، بنگلادش و تیمور شرقی بهای این ثبات را با جان خود پرداختند.
شاید خوان گابریل والدس، سفیر شیلی در آمریکا، بهترین جمعبندی را در پی مرگ کیسینجر ارائه داد: "مردی درگذشت که درخشش تاریخیاش هرگز نتوانست فلاکت اخلاقی عمیقش را پنهان کند".
این جمله کوتاه، تمام پارادوکس کیسینجر را در خود دارد: نبوغی انکارناپذیر در معماری روابط بینالملل، و شکستی عمیق در التزام به بنیانهای انسانی.
جمعبندی: میراثی برای همیشه دوپاره
کیسینجر تا پایان عمر از پذیرش مسئولیت پیامدهای سیاستهایش طفره رفت. او در ژوئیه ۲۰۲۲ در مصاحبهای به ABC News گفت: "توصیههایی که کردم، بهترین چیزی بود که در آن زمان قادر به انجامش بودم" . اما تاریخ چنین تبرئهای را نمیپذیرد.
میراث او دوپاره باقی خواهد ماند: از یک سو، معمار صلحی که روابط با چین را گشود و خطر جنگ هستهای را کاهش داد؛ از سوی دیگر، استراتژیستی که مرگ میلیونها انسان را هزینه قابل قبولی برای محاسبات ژئوپلیتیک دانست.
تا زمانی که این پرسش بنیادین درباره رابطه قدرت و اخلاق در سیاست خارجی پابرجاست، نام هنری کیسینجر نیز محل مناقشه باقی خواهد ماند.




