مکتب اقتصادی اتریش چیست؟
مکتب اتریش در اقتصاد مدرن؛ تأثیر شگفتانگیز بر سیاست و بازار امروز
مقدمه
اگر تاریخ علم اقتصاد را مانند یک نقشه بزرگ در نظر بگیریم، مکتب اقتصادی اتریش یکی از مسیرهایی است که برخلاف جریان اصلی اقتصاد، بیش از آنکه به معادلات کلان، میانگینهای آماری و وضعیت نهایی اقتصاد توجه کند، روی انسان، انتخاب، عدماطمینان، زمان، دانش پراکنده و فرایند کشف در بازار تمرکز دارد.
این مکتب در اواخر قرن نوزدهم در وین شکل گرفت و نام خود را از خاستگاه جغرافیایی نخستین اقتصاددانان این جریان گرفت. آغاز رسمی آن را معمولاً به انتشار کتاب اصول علم اقتصاد اثر کارل منگر در سال ۱۸۷۱ نسبت میدهند؛ اثری که در شکلگیری نظریه ارزش ذهنی و انقلاب نهایی در اقتصاد نقش مهمی داشت.
اهمیت مکتب اتریش فقط در این نیست که چند اقتصاددان اتریشی نظریههای متفاوتی ارائه کردند. ویژگی مهمتر آن، نوع خاصی از نگاه به اقتصاد است.
اقتصاددان اتریشی معمولاً نمیپرسد فقط «قیمت تعادلی یک کالا چیست؟» بلکه سؤال را یک قدم عقبتر میبرد: افراد چگونه تصمیم میگیرند، چه اطلاعاتی دارند، چه چیزی را نمیدانند و چگونه در جریان تعامل با دیگران اطلاعات تازه به دست میآورند؟
از این زاویه، بازار یک ماشین مکانیکی نیست که با واردکردن چند متغیر، خروجی مشخصی تولید کند؛ بازار فرایندی پویا است که در آن میلیونها انسان با اهداف، اطلاعات و انتظارات متفاوت دائماً در حال تصمیمگیری و اصلاح تصمیمهای قبلی خود هستند.
دانشنامه فلسفه استنفورد نیز در بررسی اندیشه هایک تأکید میکند که سنت اتریشی بر پیچیدگی، عدماطمینان، گذر زمان و جنبههای سازگاری و یادگیری بازار تأکید ویژه دارد.
تعریف و خاستگاه مکتب اتریش
مکتب اتریش در فضای فکری اروپای اواخر قرن نوزدهم پدیدار شد؛ دورهای که اقتصاددانان درباره ماهیت ارزش، روش صحیح مطالعه اقتصاد و رابطه میان نظریه و تاریخ اختلافهای جدی داشتند.
کارل منگر، اقتصاددان اتریشی، در سال ۱۸۷۱ با انتشار کتاب اصول علم اقتصاد یا(Principles of Economics ) یکی از پایههای اصلی این جریان را بنا کرد.
منگر با نظریهای که ارزش کالا را نه در ویژگی عینی آن، بلکه در ارزیابی انسان و رابطه آن کالا با نیازهای او جستوجو میکرد، مسیر تازهای در نظریه اقتصادی گشود. همین تحول بخشی از چیزی بود که بعدها «انقلاب نهایی» اقتصاد نام گرفت.
البته نباید تصور کرد که همه اقتصاددانانی که بعدها در سنت اتریشی قرار گرفتند، دقیقاً یک نظریه واحد داشتند.
اتریشیها یک مکتب یکپارچه با یک کتاب درسی واحد نیستند. میان منگر، بوم باورک، میزس، هایک، لاخمان، راثبارد و اقتصاددانان معاصر این سنت، تفاوتهای جدی وجود دارد.
بنابراین بهتر است «مکتب اتریش» را یک سنت فکری بدانیم که در طول زمان تکامل یافته و موضوعات مختلفی مانند نظریه ارزش، سرمایه، پول، چرخههای تجاری، محاسبه اقتصادی، کارآفرینی و نظم اجتماعی را تحت تأثیر قرار داده است.
شکلگیری مکتب در وین
نسل نخست و دوم این جریان با نامهایی مانند کارل منگر، اویگن فون بوم باورک و فریدریش فون ویزر شناخته میشوند.
بوم باورک در توسعه نظریه سرمایه و بهره نقش برجستهای داشت و ویزر نیز مفاهیمی مانند هزینه فرصت را در سنت اقتصادی اتریشی توسعه داد.
در نسل بعدی، لودویگ فون میزس و سپس فریدریش آگوست فون هایک جایگاه مرکزی پیدا کردند و بحثهای اتریشی را از نظریه ارزش و سرمایه به حوزههای پول، برنامهریزی اقتصادی، دانش، نظم اجتماعی و چرخههای تجاری گسترش دادند.
منابع تاریخی مرتبط با سنت اتریشی نیز همین زنجیره فکری را از منگر به بوم باورک و ویزر، سپس میزس و هایک دنبال میکنند.
یکی از نکات جالب درباره این مکتب آن است که «اتریشی» بودن در اینجا بیشتر یک عنوان تاریخی و فکری است تا یک ویژگی ملی.
بسیاری از پیروان متأخر این سنت در کشورهای مختلف فعالیت کردهاند و امروزه اقتصاد اتریشی را نمیتوان محدود به دانشگاهها یا اقتصاددانان کشور اتریش دانست.
حتی در منابع تخصصی این حوزه، مسیر رشد این مکتب از وین به کشورهای انگلیسیزبان و سپس به شبکهای بینالمللی از پژوهشگران دنبال میشود.
کارل منگر و انقلاب ذهنی در نظریه ارزش
شاید مهمترین نقطه شروع برای فهم اقتصاد اتریشی، کنار گذاشتن یک تصور ساده اما بسیار اثرگذار باشد: اینکه ارزش یک کالا لزوماً در خود کالا یا مقدار کاری که برای تولید آن صرف شده است وجود دارد.
منگر مسئله ارزش را از زاویه دیگری نگاه کرد. از نظر او، کالا زمانی ارزش اقتصادی پیدا میکند که انسان آن را برای تأمین یک نیاز یا رسیدن به هدفی مفید بداند. بنابراین ارزش یک ویژگی ثابت و مستقل از انسان نیست؛ ارزش به ارزیابی فرد و شرایط او وابسته است.
تصور کنید یک لیوان آب برای فردی که در کنار رودخانه زندگی میکند و به آب فراوان دسترسی دارد، چه ارزشی دارد و همان لیوان آب برای فردی که ساعتها در یک بیابان بدون آب حرکت کرده است، چه معنایی پیدا میکند.
فیزیک آب در هر دو وضعیت یکی است، اما ارزش اقتصادی آن میتواند کاملاً متفاوت باشد. همین مثال ساده به قلب نظریه ذهنگرایانه ارزش نزدیک میشود.
منگر و سنت اتریشی از اینجا به سمت توضیح انتخاب اقتصادی، قیمتها و تخصیص منابع حرکت کردند.
نظریه ارزش ذهنی و مطلوبیت نهایی
مفهوم مطلوبیت نهایی میگوید ارزش واحدهای مختلف یک کالا الزاماً یکسان نیست. اولین واحد یک کالا ممکن است نیاز بسیار مهمی را برطرف کند، در حالی که واحدهای بعدی اهمیت کمتری داشته باشند.
این نگاه به توضیح بسیاری از رفتارهای روزمره کمک میکند. چرا کسی حاضر است برای اولین بطری آب در یک موقعیت خاص مبلغ زیادی بپردازد اما برای بطری پنجم همان مبلغ را نپردازد؟ پاسخ در تغییر اهمیت واحدهای اضافی کالا برای فرد نهفته است.
این تحول فکری پیامد بزرگی داشت: قیمت دیگر صرفاً نتیجه یک «ارزش ذاتی» نبود. قیمت در تعامل میان ارزیابیهای ذهنی، کمیابی، عرضه، تقاضا و شرایط مبادله شکل میگیرد. چنین نگاهی به اقتصاد کمک کرد تا تصمیمهای فردی را جدیتر بررسی کند و زمینهای برای توسعه نظریههای مدرنتر ارزش و انتخاب فراهم آورد.
البته اقتصاد جریان اصلی نیز بعدها بسیاری از مفاهیم مطلوبیت نهایی را در چارچوبهای متفاوت خود به کار گرفت؛ بنابراین نباید تصور کرد که تمام اقتصاد مدرن صرفاً از اتریشیها پیروی میکند.
نسل دوم اقتصاددانان اتریشی
پس از منگر، اویگن فون بوم باورک و فریدریش فون ویزر در گسترش سنت اتریشی نقش اساسی داشتند. بوم باورک بیشتر به نظریه سرمایه، بهره و ساختار زمانی تولید پرداخت و تلاش کرد توضیح دهد چرا تولید کالاها معمولاً به زمان نیاز دارد و چرا سرمایه را نمیتوان صرفاً مجموعهای از اشیای فیزیکی دانست. در مقابل، ویزر در توسعه مفهوم هزینه فرصت و برخی ابعاد نظریه ارزش و تخصیص منابع سهم مهمی داشت. این نسل باعث شد اقتصاد اتریشی از یک نظریه درباره ارزش به مجموعهای گستردهتر از مباحث مربوط به تولید، سرمایه و انتخاب اقتصادی تبدیل شود.
بوم باورک، ویزر و نظریه سرمایه
یکی از نکات محوری بوم باورک این بود که فرایند تولید زمانبر است. برای تولید یک کالای مصرفی نهایی، معمولاً باید مراحل متعددی پشت سر گذاشته شود؛ از استخراج مواد اولیه و ساخت تجهیزات گرفته تا حملونقل، فرآوری و عرضه محصول نهایی.
بنابراین سرمایه را نمیتوان جدا از زمان و ساختار تولید تحلیل کرد. این ایده بعدها در نظریه چرخه تجاری اتریشی اهمیت ویژهای پیدا کرد، زیرا تغییر نرخ بهره میتواند بر انتخاب میان فرایندهای تولید کوتاهتر و طولانیتر تأثیر بگذارد.
این نگاه حتی در اقتصاد امروز نیز قابل درک است. فرض کنید دو پروژه داریم؛ پروژه اول ظرف شش ماه محصول میدهد و پروژه دوم پس از پنج سال به نتیجه میرسد اما ظرفیت تولید بسیار بیشتری ایجاد میکند.
نرخ بهره و هزینه تأمین مالی میتواند جذابیت این دو پروژه را برای سرمایهگذاران تغییر دهد. از دید اتریشی، بنابراین نرخ بهره صرفاً یک عدد در جدول مالی نیست؛ این نرخ با ترجیحات زمانی افراد و ساختار زمانی تولید ارتباط پیدا میکند.
لودویگ فون میزس و توسعه مکتب اتریش
لودویگ فون میزس یکی از تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ مکتب اتریش است. او مباحث اتریشی را به حوزههایی مانند پول، بانکداری، سوسیالیسم، روششناسی و کنش انسانی گسترش داد و بعدها اثر مشهور خود کنش انسانی یا (Human Action)، را منتشر کرد.
میزس معتقد بود برای فهم اقتصاد باید از این واقعیت شروع کنیم که انسانها هدفمندانه عمل میکنند؛ یعنی برای رسیدن به وضعیت مطلوبتر، میان گزینههای مختلف انتخاب میکنند.
در این چارچوب، اقتصاد از نگاه میزس فقط مطالعه قیمتها و کالاها نیست. اقتصاد درباره انسانهایی است که با اطلاعات ناقص، منابع محدود و اهداف متفاوت تصمیم میگیرند.
این دیدگاه بعدها در شکلگیری مفهوم «کنششناسی» یا Praxeology در سنت میزسی اهمیت زیادی پیدا کرد.
دانشنامه فلسفه استنفورد نیز در توضیح رویکرد اتریشی به نقل از میزس، اقتصاد را دانشی درباره انسانها، معانی و اعمال آنها توصیف میکند، نه صرفاً اشیای مادی.
کنششناسی و مسئله محاسبه اقتصادی
یکی از مشهورترین مباحث میزس، مسئله محاسبه اقتصادی در سوسیالیسم بود.
استدلال اصلی او این بود که اگر مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و بازارهای واقعی سرمایه وجود نداشته باشد، برنامهریز مرکزی با دشواری اساسی در تعیین ارزش اقتصادی و مقایسه گزینههای مختلف سرمایهگذاری روبهرو میشود.
مسئله فقط داشتن اطلاعات فنی درباره منابع نیست؛ مسئله این است که چگونه میتوان ارزش نسبی میلیونها گزینه را در شرایط متغیر محاسبه کرد.
اینجاست که قیمتهای بازار اهمیت پیدا میکنند. قیمت، از دیدگاه اتریشی، فقط عددی نیست که روی برچسب کالا نوشته شده باشد؛ قیمت بخشی از یک سیستم ارتباطی گسترده است.
وقتی قیمت یک ماده اولیه افزایش پیدا میکند، تولیدکننده ممکن است متوجه شود که آن ماده کمیابتر شده یا تقاضا برای محصول مرتبط با آن افزایش یافته است.
او لازم نیست تمام دلایل تغییر قیمت را بداند؛ خود قیمت بخشی از اطلاعات مورد نیاز برای تصمیمگیری را در اختیار او قرار میدهد.
فریدریش هایک و مسئله دانش در اقتصاد
اگر بخواهیم فقط یک نفر را برای توضیح ارتباط میان اقتصاد اتریشی و مسئله دانش پراکنده انتخاب کنیم، احتمالاً فریدریش هایک بهترین گزینه است.
هایک در آثار خود به این مسئله پرداخت که اطلاعات اقتصادی در اختیار یک فرد یا یک مرکز واحد قرار ندارد. دانش درباره منابع، ترجیحات، شرایط محلی، فناوریها و فرصتها میان میلیونها انسان پراکنده است و بخش بزرگی از آن نیز ضمنی، محلی و دائماً در حال تغییر است.
در مقاله مشهور «کاربرد دانش در جامعه»، هایک توضیح میدهد که مسئله اقتصادی فقط تخصیص منابع موجود نیست؛ مسئله این است که دانشی که برای تخصیص منابع لازم است، در جامعه پراکنده شده است. از این زاویه، بازار میتواند سازوکاری برای هماهنگکردن تصمیمهای جداگانه افراد باشد.
نظم خودجوش و نقش قیمتها
مفهوم نظم خودجوش یکی از مهمترین ایدههای هایک است. منظور این نیست که بازار هیچ قاعدهای ندارد یا هرجومرج اقتصادی مطلوب است؛ منظور این است که برخی نظمهای اجتماعی بدون طراحی متمرکز و یک نقشه واحد شکل میگیرند.
زبان نمونهای روشن است: هیچ مقام مرکزی برای میلیاردها انسان تصمیم نگرفته که هر کلمه در چه جملهای استفاده شود، اما زبان بهعنوان یک نظام پیچیده ارتباطی شکل گرفته است.
بازار نیز میتواند به شکل مشابهی عمل کند. میلیونها تصمیم کوچک، از خرید یک محصول تا تغییر ترکیب تولید یک کارخانه، در کنار هم الگوهایی بزرگتر ایجاد میکنند.
قیمتها در این میان نقش سیگنال دارند و سود و زیان نیز به کارآفرینان نشان میدهد که تصمیمهایشان تا چه اندازه با خواستههای دیگران هماهنگ بوده است.
منابع معتبر درباره هایک نیز تأکید میکنند که او استفاده کامل از دانش پراکنده را یکی از مزیتهای مهم بازارهای غیرمتمرکز میدانست.
روششناسی مکتب اقتصادی اتریش
مکتب اتریش فقط مجموعهای از نظریههای اقتصادی نیست؛ روش خاصی برای نگاهکردن به پدیده اقتصادی نیز دارد.
یکی از پایههای این روش، فردگرایی روششناختی است؛ یعنی پدیدههای اقتصادی و اجتماعی را باید تا حد زیادی از طریق انتخابها و کنشهای افراد توضیح داد.
این رویکرد به معنای انکار وجود نهادها، دولتها یا سازمانها نیست، بلکه میگوید این نهادها نیز در نهایت از تعامل انسانها شکل میگیرند و بدون درک رفتار افراد نمیتوان آنها را کاملاً توضیح داد.
فردگرایی روششناختی و ذهنگرایی
در نگاه اتریشی، انسان یک متغیر ثابت و قابل پیشبینی مانند یک قطعه ماشین نیست. انسان هدف، برداشت، انتظار و دانش محدود دارد و در طول زمان یاد میگیرد.
به همین دلیل، اقتصاددانان اتریشی معمولاً نسبت به استفاده افراطی از مدلهایی که رفتار انسان را به چند رابطه ثابت تبدیل میکنند، محتاطتر هستند.
این اختلاف روششناختی یکی از دلایل فاصله میان برخی اقتصاددانان اتریشی و جریان اصلی اقتصاد است.
اتریشیها بر این باورند که بسیاری از پدیدههای اقتصادی واقعی، آنقدر پیچیده و پویا هستند که نمیتوان تمام ابعاد آنها را با چند شاخص کلان یا یک مدل تعادلی ساده توضیح داد.
استنفورد نیز در بررسی فلسفه اقتصادی هایک، بر تأکید این سنت بر پیچیدگی، عدماطمینان و فرایندهای سازگاری تأکید کرده است.
نظریه چرخه تجاری اتریشی
یکی از شناختهشدهترین نظریههای مکتب اتریش، نظریه چرخه تجاری اتریشی یا Austrian Business Cycle Theory است.
این نظریه ابتدا در آثار میزس توسعه یافت و هایک نیز آن را گسترش داد. در این چارچوب، تغییرات اعتباری و نرخ بهره میتوانند ساختار تولید را تحت تأثیر قرار دهند و اگر نرخ بهره به شکل مصنوعی پایین نگه داشته شود، ممکن است سرمایهگذاریهایی شکل بگیرد که با ترجیحات واقعی پساندازکنندگان سازگار نباشد.
اعتبار بانکی، نرخ بهره و رونق مصنوعی
برای سادهکردن ایده، فرض کنیم اقتصاد وارد دورهای شود که نرخهای بهره بهشدت کاهش پیدا کرده و اعتبار به سرعت گسترش یابد.
شرکتها و سرمایهگذاران ممکن است این وضعیت را نشانهای از وجود منابع فراوان برای پروژههای بلندمدت تلقی کنند و سرمایه بیشتری به بخشهایی مانند ساختوساز، پروژههای سرمایهبر یا سرمایهگذاریهای بلندمدت اختصاص دهند.
اما اگر منابع واقعی پسانداز در اقتصاد به اندازه این سرمایهگذاریها افزایش نیافته باشد، بعداً ممکن است مشخص شود که همه این پروژهها قابل تکمیل یا سودآور نیستند.
در نظریه اتریشی، رکود میتواند بخشی از فرایند اصلاح این اشتباهات سرمایهگذاری باشد. این نظریه در ادبیات اقتصادی جدی مورد بحث و نقد قرار گرفته است و نباید آن را یک حقیقت قطعی و پذیرفتهشده در تمام اقتصاد دانشگاهی دانست.
پژوهشهای جدید در Review of Austrian Economics همچنان نظریه چرخه اتریشی را بررسی و بازسازی میکنند و در عین حال نشان میدهند که این نظریه جایگاه مشخصی در ادبیات تخصصی اقتصاد دارد.
نگاه اتریشی به تورم و سیاست پولی
در سنت اتریشی، تورم و گسترش پول و اعتبار اهمیت زیادی دارند. با این حال، تحلیل اتریشی صرفاً به افزایش سطح عمومی قیمتها محدود نمیشود.
اقتصاددانان این سنت معمولاً توجه میکنند که تزریق پول جدید از چه مسیرهایی وارد اقتصاد میشود و چه اثری بر قیمتهای نسبی، ساختار سرمایه و تصمیمهای سرمایهگذاری میگذارد.
این نکته مهم است، زیرا دو وضعیت ممکن است از نظر نرخ تورم عمومی مشابه به نظر برسند اما آثار متفاوتی بر اقتصاد داشته باشند.
اگر پول جدید ابتدا وارد یک بخش خاص شود، ممکن است قیمتها و انگیزههای سرمایهگذاری در همان بخش را تغییر دهد. بنابراین در تحلیل اتریشی، ساختار قیمتها به اندازه شاخصهای کلی اهمیت پیدا میکند.

دیدگاه مکتب اتریش درباره سوسیالیسم و برنامهریزی مرکزی
مکتب اتریش یکی از جدیترین نقدهای نظری به برنامهریزی اقتصادی متمرکز را ارائه کرده است.
میزس مسئله محاسبه اقتصادی را مطرح کرد و هایک بعداً بر مسئله دانش پراکنده تأکید گذاشت. تفاوت این دو بحث مهم است: میزس بیشتر میپرسید چگونه بدون بازار و مالکیت خصوصی ابزار تولید میتوان محاسبات اقتصادی را انجام داد؛ هایک نیز توجه را به این نکته جلب کرد که اطلاعات لازم برای تصمیمگیری اساساً در یک نقطه متمرکز نیست.
این استدلال الزاماً به معنای آن نیست که هر نوع سیاست دولتی از نظر اتریشی ناممکن یا زیانبار است.
میان اقتصاددانان این سنت نیز درباره دامنه و شکل مناسب مداخله دولت اختلاف وجود داشته است. با این حال، هسته مشترک بحث این است که هیچ برنامهریز مرکزی نمیتواند بهسادگی تمام اطلاعاتی را که میلیونها تصمیمگیرنده در بازار در اختیار دارند، جمعآوری و بهموقع پردازش کند.
کارآفرینی و نقش کشف فرصتها
یکی از جذابترین جنبههای اقتصاد اتریشی، نگاه آن به کارآفرین است. در این دیدگاه، کارآفرین فقط کسی نیست که سرمایه دارد و کارخانهای راهاندازی میکند.
کارآفرین کسی است که فرصتهایی را کشف میکند که دیگران هنوز آنها را به شکل کامل ندیدهاند.
فرض کنید یک تولیدکننده متوجه شود مشتریان از محصول موجود ناراضی هستند و بتواند با یک تغییر کوچک محصولی بهتر تولید کند. اگر این ایده موفق شود، سود او فقط پاداش سرمایه نیست؛ بخشی از آن میتواند پاداش کشف و هماهنگکردن یک نیاز با یک راهحل باشد. در مقابل، اگر تصمیم اشتباه باشد، زیان به او سیگنال میدهد که منابع را باید به شکل دیگری به کار گیرد.
این نگاه، بازار را به یک فرایند کشف دائمی تبدیل میکند. رقابت فقط نبرد بر سر سهم بازار نیست؛ رقابت میتواند رقابت بر سر پیداکردن روش بهتر برای حل مسئله مشتری باشد.
رقابت از نگاه اقتصاددانان اتریشی
در اقتصاد جریان اصلی، رقابت گاهی در قالب مدلهایی بررسی میشود که در آنها تعداد زیادی فروشنده و خریدار وجود دارد و قیمت به سمت یک وضعیت تعادلی حرکت میکند.
اقتصاددانان اتریشی معمولاً به مفهوم رقابت به شکل پویاتری نگاه میکنند. برای آنها رقابت بیشتر یک فرایند کشف است تا یک وضعیت نهایی.
شرکتها اشتباه میکنند، قیمتها را تغییر میدهند، فناوری جدید معرفی میکنند، بازارهای تازه پیدا میکنند و با واکنش رقبا روبهرو میشوند. بنابراین اگر فقط وضعیت نهایی بازار را ببینیم، بخش مهمی از داستان را از دست دادهایم. از نگاه هایک و دیگر اتریشیها، همین فرایند یادگیری و سازگاری یکی از عناصر اساسی اقتصاد بازار است.
تفاوت مکتب اتریش با اقتصاد نئوکلاسیک
یکی از تفاوتهای مهم این دو رویکرد در نوع نگاه به تعادل است.
اقتصاد نئوکلاسیک از مدلهای تعادلی برای تحلیل رفتار مصرفکننده، تولیدکننده و بازار استفاده میکند. این مدلها ابزارهای قدرتمندی هستند و بخش بزرگی از اقتصاد مدرن بر پایه آنها توسعه یافته است.
اقتصاد اتریشی اما هشدار میدهد که تمرکز بیش از اندازه بر وضعیت تعادل ممکن است فرایند واقعی بازار را که در آن افراد دائماً در حال یادگیری و اصلاح هستند، پنهان کند.
از سوی دیگر، اتریشیها نسبت به مفهوم اطلاعات کامل و فرضهای بسیار سادهکننده درباره رفتار اقتصادی حساسیت بیشتری دارند.
در دنیای واقعی، هیچ مصرفکنندهای تمام کالاها و قیمتها را نمیشناسد و هیچ کارآفرینی از آینده مطمئن نیست. تصمیم اقتصادی در شرایط عدماطمینان انجام میشود، نه در یک آزمایشگاه کاملاً کنترلشده.
تفاوت مکتب اتریش با کینزیسم
اختلاف اتریشیها با کینزیسم بهویژه در تحلیل رکود، پول و نقش سیاست اقتصادی برجسته است.
اقتصاد کینزی بر عواملی مانند تقاضای کل، اشتغال و نوسانات اقتصادی تمرکز میکند و در بسیاری از چارچوبهای کینزی، سیاست پولی و مالی میتواند برای تثبیت اقتصاد اهمیت داشته باشد.
اقتصاد اتریشی بیشتر به ساختار سرمایه، نرخ بهره، کیفیت سرمایهگذاری و پیامدهای بلندمدت دستکاریهای پولی توجه دارد. به همین دلیل، ممکن است دو مکتب درباره یک دوره رونق و رکود، توضیحهای متفاوتی ارائه کنند.
ادبیات دانشگاهی نیز این اختلاف را ثبت کرده است؛ برای نمونه، پژوهشهای مقایسهای میان سنت اتریشی و پولگرایی نشان دادهاند که اتریشیها بیش از همبستگیهای آماری، بر روابط علّی و ساختار زمانی سرمایه تأکید دارند.
نقدهای وارد بر مکتب اقتصادی اتریش
برای ارزیابی منصفانه مکتب اتریش نباید فقط آثار و استدلالهای طرفداران آن را مطالعه کرد. اقتصاد اتریشی با نقدهای جدی مواجه است.
یکی از نقدهای اصلی به روششناسی برخی شاخههای این سنت مربوط میشود؛ منتقدان معتقدند اتکای زیاد به استدلالهای قیاسی و کنششناختی میتواند فاصله میان نظریه و آزمون تجربی را افزایش دهد.
نقد دیگر به نظریه چرخه تجاری اتریشی مربوط میشود. اگرچه این نظریه در ادبیات تخصصی توسعه یافته و همچنان مورد پژوهش است، اما در اقتصاد جریان اصلی جایگاهی مشابه نظریههای غالب چرخه تجاری ندارد.
حتی درون خود سنت اتریشی نیز درباره شکل دقیق نظریه، سرمایه، نرخ بهره و ساختار تولید بحثهای فراوانی صورت گرفته است.
نمونهای از ادبیات جدید این حوزه نشان میدهد که مباحث مربوط به ساختار سرمایه و نظریه چرخه اتریشی همچنان موضوع نقد و بازسازی نظری هستند.
نقد مهم دیگر این است که بعضی نسخههای افراطی از اقتصاد اتریشی ممکن است توان توضیحی مدلهای ریاضی، دادههای تجربی و روشهای اقتصادسنجی را دستکم بگیرند. در مقابل، منتقدان باید بپذیرند که بسیاری از پرسشهای مطرحشده توسط اتریشیها، مانند نقش دانش پراکنده، عدماطمینان، کارآفرینی و پیامدهای ناخواسته سیاستها، پرسشهایی واقعی و مهم هستند. بنابراین برخورد علمی با این مکتب بهتر است نه با ستایش مطلق و نه با رد کامل، بلکه با مقایسه نظریهها و شواهد انجام شود.
جایگاه هایک و دریافت جایزه نوبل اقتصاد
یکی از مهمترین اتفاقات در تاریخ معاصر مکتب اتریش، دریافت جایزه علوم اقتصادی در یادبود آلفرد نوبل توسط فریدریش هایک در سال ۱۹۷۴ بود.
هایک این جایزه را بهصورت مشترک با گونار میردال دریافت کرد. انگیزه رسمی جایزه به پژوهشهای پیشگامانه آنها درباره نظریه پول و نوسانات اقتصادی و تحلیل ارتباط میان پدیدههای اقتصادی، اجتماعی و نهادی اشاره داشت.
البته دریافت جایزه نوبل به این معنا نیست که تمام دیدگاههای مکتب اتریش از سوی اقتصاددانان بهعنوان حقیقت قطعی پذیرفته شدهاند.
اهمیت جایزه در اینجا بیشتر نشان میدهد که بخشی از ایدههای هایک درباره پول، چرخه اقتصادی و رابطه اقتصاد با نهادهای اجتماعی توانسته بود در بالاترین سطح علمی اقتصاد بینالمللی مورد توجه قرار گیرد.
احیای مکتب اتریش در قرن بیستم و بیستویکم
مکتب اتریش در میانه قرن بیستم برای مدتی در حاشیه جریان اصلی اقتصاد قرار گرفت، اما اندیشههای آن از بین نرفت.
میزس و هایک بر نسلهای مختلف اقتصاددانان و اندیشمندان اثر گذاشتند و در نیمه دوم قرن بیستم علاقه به اقتصاد اتریشی دوباره افزایش یافت.
پژوهشهای تاریخی این سنت نیز دورهای از کاهش نفوذ آن از دهه ۱۹۴۰ تا میانه دهه ۱۹۷۰ و سپس احیای مجدد آن را ثبت کردهاند.
در ایالات متحده، چهرههایی مانند موری راثبارد و بعدها اقتصاددانان نسلهای جدیدتر، سنت اتریشی را ادامه دادند. البته باید میان اقتصاد اتریشی و جنبشهای سیاسی یا فلسفی مختلفی که بعدها از برخی ایدههای آن استفاده کردند تفاوت قائل شد.
اقتصاد اتریشی یک سنت اقتصادی است، در حالی که برخی پیروان آن دیدگاههای فلسفی و سیاسی گستردهتری نیز داشتهاند.
کاربرد اندیشههای اتریشی در اقتصاد امروز
حتی اگر کسی تمام نظریههای مکتب اتریش را نپذیرد، برخی پرسشهای آن برای اقتصاد امروز همچنان جذاباند. در دنیایی که اطلاعات بسیار سریع تغییر میکند، تصمیمگیری متمرکز درباره همه منابع دشوارتر از گذشته به نظر میرسد.
شرکتهای بزرگ نیز با مشکل مشابهی مواجهاند: مدیر ارشد نمیتواند تمام اطلاعاتی را که کارکنان، مشتریان، فروشندگان و بازارهای مختلف در اختیار دارند، به شکل کامل و لحظهای در اختیار داشته باشد.
از سوی دیگر، بحث کارآفرینی، نوآوری و کشف فرصت در اقتصاد دیجیتال اهمیت زیادی پیدا کرده است.
شرکتهای نوپا اغلب در شرایطی شکل میگیرند که هنوز تقاضای قطعی برای محصول آنها وجود ندارد. آنها محصول را عرضه میکنند، بازخورد میگیرند، تغییر میدهند و دوباره آزمایش میکنند. این فرایند آزمون، خطا و یادگیری با نگاه فرایندی اقتصاد اتریشی سازگاری قابلتوجهی دارد.
در حوزه سیاست عمومی نیز ایده پیامدهای ناخواسته اهمیت دارد. هر سیاستی که یک انگیزه را تغییر دهد، میتواند رفتار میلیونها فرد را تغییر دهد و نتایجی ایجاد کند که طراح سیاست از ابتدا پیشبینی نکرده است.
به همین دلیل، نگاه اتریشی میتواند بهعنوان یک هشدار درباره پیچیدگی نظام اقتصادی مورد استفاده قرار گیرد، حتی زمانی که فرد با تمام نتیجهگیریهای آن موافق نیست.
نتیجهگیری
مکتب اقتصادی اتریش یکی از مهمترین سنتهای فکری تاریخ اقتصاد است که از کارل منگر در وین قرن نوزدهم آغاز شد و با تلاش اقتصاددانانی مانند بوم باورک، ویزر، میزس و هایک به حوزههای بسیار گستردهتری رسید.
این مکتب ارزش را به ارزیابی ذهنی انسان مرتبط میکند، بر نقش زمان و عدماطمینان تأکید دارد، بازار را یک فرایند پویا و کشفمحور میبیند و نسبت به توانایی برنامهریزی مرکزی برای جمعآوری و استفاده از تمام دانش پراکنده جامعه تردید جدی دارد.
شاید مهمترین پیام مکتب اتریش این باشد که اقتصاد را نباید فقط مجموعهای از اعداد، نمودارها و معادلات تصور کرد. پشت هر قیمت، یک تصمیم انسانی قرار دارد؛ پشت هر سرمایهگذاری، یک انتظار درباره آینده وجود دارد؛ پشت هر سود یا زیان، یک فرایند کشف و یادگیری اتفاق افتاده است.
این نگاه به ما یادآوری میکند که اقتصاد یک سیستم زنده است و نه یک ماشین ساده که بتوان تمام اجزای آن را از یک مرکز کنترل کرد.
با این حال، ارزیابی علمی مکتب اتریش نیازمند فاصله گرفتن از دو افراط است. از یک طرف، نباید ادعا کرد که تمام نظریههای اتریشی پاسخ نهایی همه مسائل اقتصادی هستند؛ از طرف دیگر، نباید به دلیل تفاوت روششناختی آنها با جریان اصلی، تمام دستاوردهایشان را کنار گذاشت.
واقعیت این است که برخی مفاهیم این سنت، بهویژه دانش پراکنده، نقش قیمتها، کارآفرینی، عدماطمینان، ساختار سرمایه و پیامدهای ناخواسته سیاستها همچنان موضوع بحث جدی در اقتصاد هستند.
در نهایت، اهمیت مکتب اقتصادی اتریش شاید بیش از آنکه در ارائه یک نسخه ساده برای اداره اقتصاد باشد، در طرح یک پرسش بنیادی است: چگونه میلیونها انسان با اطلاعات ناقص و اهداف متفاوت میتوانند بدون آنکه یک نفر همه تصمیمها را برای آنها بگیرد، تا حدی با یکدیگر هماهنگ شوند؟
پاسخ اتریشیها به این پرسش، بازار، قیمت، مالکیت، رقابت، کارآفرینی و فرایند کشف را در مرکز توجه قرار میدهد. همین پرسش است که باعث شده میراث منگر، میزس و هایک، با وجود نقدهای فراوان، همچنان در تاریخ اندیشه اقتصادی زنده بماند.





